|
یــــــــــــــــــــــک نفس آیـــــــنه یک نفس آینه در امتداد جاده ای زندگی با هوای معطر بهاری برای تان تمنا دارم!
| ||
|
روز دوم نوروز به جای نرفتم. در حقیقت نخواستم بروم. چون قبلا برنامه ریزی شده بود که باید در کنسرت موسیقی بهاران و صبور باشم و با دوستان خوبم بهاران و صبور آنچه از دست ما آید همکاری نمایم که با شکوه تر از خواسته ای ما برگزار گردد. روزهای قبل آن هم به دفترشان سر می زدم و آنچه مربوط به من میشد برای شان آماده خدمت بودم. بهاران اولین بار اش بود که در چنین کنسرت موسیقی خودش را در آن می دید. از همین رو کمی کم تجربه به نظر می رسید که چگونه برنامه ها را سرو سامان دهد. خلاها ونقایصی که پیش می آمد هم از کم تجربه گی وی بود. صبور سال قبل نیز کنسرت موسیقی را برگزار کرده بود. در کنسرت اش نبودم. او با تجربه تر از بهاران بود و دوستان زیادی هم در کنارش جمع بودند و از نقایص که سال پار پیش آمده بود بخوبی می توانستند آنرا پر نگهدارند. از همین رو برنامه ریزی شان از روز های پیش شروع شده بود. تبلیغات و مکان برگزاری محفل و سایر نیاز های یک کنسرت تقریبا هماهنگ شده بود. روز دوم نوروز فرا رسید. همه دوستانی را که در جریان مانده بودم همراه با فامیل شان چشم انتظار برگزاری کنسرت بودند. این کنسرت قرار بود که ساعت یک بعد از ظهر آغاز گردد ولی چنانکه در افغانستان رسم است با یک ساعت تاخیر و شاید هم بیشتر از یک ساعت آغاز گردید. قبل از آغاز کنسرت چنانکه سیستم صدا که مهمتر از همه چیز به شمار می رفت قرار بود که ساعت 10 بجه عیار و آماده گردد، ولی تا ساعت 11:30 خبری نبود. بالاخره با تلفن های پی در پی این مشکل برطرف گردید.
محفل تقریبا ساعت 2:30 رسما توسط مجری برنامه خانم نادره با لهجه ای شیرین هزاره گی آغاز گردید و حاضرین در تالار را وادار به کف زدن ها می کرد. تا اینکه از هنرمندان دعوت به عمل آمد که برای هنرنمایی شان تشریف بیاورند. اولین آهنگ را صبور خواند. خوب خواند و از طرف حاضرین در تالار که دیگر جای برای نشستن نمانده بود مورد تشویق قرار گرفت. آهنگ دوم را بهاران اجرا کرد. آهنگ او نیز شور وهلهله ای را در میان حاضرین به وجود آورد و با پای کوبی ها و شادمانی های همراه بود. در چهره همه خوشی و سرور به وضوح دیده می شد و لبخند را برای مهمانان به ارمغان آورده بود و آنان با اشتیاق خاص به تماشا نشسته بودند.
مسئولیت مجری برنامه را که خانم نادره و آقای تلاش به عهده داشتند بعد از هر آهنگی در جایگاه هنرمندان قرار میگرفت و از هنرمندان درخواست اجرای آهنگ بعدی را میکردند. صبور و بهاران به نوبت می خواندند و مورد تشویق حاضرین قرار میگرفتند. هوتل کم عرض و استیژ کوچک باعث میشد که از حرکت های هنرمندانه شان کمی کاسته شود. آهنگ های پی هم شان حدود ساعت 4:30 دوام یافت. تا اینکه مرحله دوم کنسرت که بخش دمبوره را شامل میشد آغاز گردید. دمبوره که با فرهنگ بومی مردم ما پیوند ناگسستنی دارد و از جایگاه خاصی برخوردار است، محفل را دوبار زنده ساخت و کف زدن ها و تشویق های زیادی به همراه بود. صبور دمبور می نواخت و آهنگ زمزمه میکرد و مورد تشویق قرار میگرفت. در این بخش تنها یک بار به بهاران فرصت داده شد که یک آهنگ را با دمبوره اجرا کند. او نیز از تشویق بی بهره نبود و مدام با کف زدن های و پای کوبی های همراه بود. بعد از آن صبور با دمبوره اش تا آخر محفل که حدود ساعت 5:20 شده بود محفل را زنده نگهداشت. نکات قوت این کنسرت: 1- تسلط هنرمندان بر اجرای برنامه 2- فراهم بودن جایگاه خاص برای خانم ها 3- آهنگ های مختلف و تنوع انتخاب آن محفل را تا آخر زنده نگهداشتند 4- با آنکه اولین کنسرت بهاران و دومین کنسرت صبور بود با تشویق و مورد پزیرش مردم قرار گرفتند 5- نحوه تبلیغات آن به خوبی صورت گرفت بود 6- حاکم بودن فضای آهنگین همراه با موسیقی بر محفل 7- قیمت تکت مناسب بود
نکات ضعف: 1- بعضی مشکلاتی در سیستم صدا پیش می آمد 2- استیژ کوچک که هنرمندان نمی توانستند بخوبی حرکات شانرا به اجرا بگذارند 3- نبود یک برنامه تفریحی که بر جذابیت آن می افزود 4- یکراست بودن برنامه از اول تا آخر 5- چراغهای رنگارنگ که بر کیفیت کنسرت می افزود وجود نداشت 6- با آنکه آهنگ های زیبایی را آماده گی گرفته بودند ولی هماهنگی لازم را مجری و گرداننده گان ایجاد نکرده بود آنچه که دیدگاهی من است: با صبور حدود سه سال پیش آشنا شدم و از همان آوان با سخنان و برخوردهای وی او را مثل یک دوست یافتم. گرچند با ایشان بعد از آن زیاد روابط نداشتم ولی گاهگاهی از فعالیت شان با خبر بودم و امید می رفت که چنین روزی به کنسرت وی اشتراک نمایم. صبور خودش را در میان مردم یافت و مردم هم او را یافت و آهنگ های وی که همراه با دمبوره یکجا است ارزش شنیدن اش را دارد، از همین رو همه چشم انتظار روز کنسرت بودند و آمدند تا اینکه جای برای ماندن نبود. بهاران را از دوران کودکی، از دورانیکه به یاد دارم میشناسم. خاطرات فراموش نشدنی ما با هم گره خورده است. بهاران از دوران نو جوانی علاقه به خواندن داشت. در آن روزگار خواندن از نوع مذهبی اش. خوب نوحه میخواند و گاهی که ما زمزمه می کردیم خواسته یا نا خواسته ما را همراهی میکرد. ذوق سرشار او کم کم وارد مرحله ای دیگری گردید. آن زمزمه های که بوی هنرمند شدن میداد. او علاقه ای وافری به هنر خطاطی و رسامی هم دارد که در این کار هم موفق بود و هست. حال که خودش را با موسیقی یافته و استعدادش را کشف کرد یک راس رفت به طرف موسیقی. موسیقی را بصورت مسلکی در انستیتیوت های مختلف زیر نظر استادان با تجربه و مطرح فرا گرفته است. حدود پنج سال یا بیشتر از آن میشود که سرو کارش با موسیقی است و شاگردانی نیز تربیت میکند و محافل خوشی دوستان را خوشتر می سازد و در این راه قدم های خوبی برداشته است که گروپ موسیقی بهاران از نمونه آن است. در کل شناخت جزئی که دارم نوید آن می رفت که روزی شاهد برگزاری کنسرت های این دو هنرمند با ذوق و با استعداد مان باشیم. از روزی که بهاران چنین پیامی را برایم داد از مسرت چیزی نمانده بود که غش کنم. همواره تلاش کردم با ایشان آنچه در توان ما است همکاری کنم. این کنسرت برای صبور و بهاران در حقیقت شناخت شان در دنیای موسیقی از اهمیت والای برخوردار بود. باید نهایت تلاش میکردند که به وجه احسن آن به اجرا بگذارند. تا جایی که مربوط به آنها میشد خوب درخشیدند. آنچه که میخواستند و آنچه که مردم از ایشان توقع داشتند اجرا کردند. ولی آنچه که مرا وا داشت که این سطور را بنویسم در این است که به عنوان یک دوست، احساس خوبی ام در خوبی دوستانم جستجو میکنم، با آنکه این کنسرت با کمی وکاستی های که همراه بود، خوب برگزار شد. ولی میشد بهتر از آن، آنرا اجرا میکرد. دوستانیکه مسئولیت برگزاری آنرا به عهده داشتند زحمت را متقبل شدند و برای اجرای با شکوه آن شب و روز تلاش کردند. ولی آنچه که بعضی از دوستان حاضر در کنسرت که بعد از آن با من در تماس شدند از نبود مدیریت درست آن سخن های را به میان آوردند. هر محفلی با مشکلات و نقایصی به همراه است. آنانیکه سالهای سال این کارشان است هم نمیتوانند صد فیصد به خواست حاضرین لبیک بگویند. ولی توقع ما این بود که تا حدی ممکن از خلا جلوگیری گردد. مشکل اساسی که کیفیت کنسرت کمی پایین آورد هماهنگ نبودن مجری برنامه با هر دو هنرمند و منظم نکردن یک ستیژ که هنرمندان خود شان را در آن راحت احساس نمایند از موارد بود که میشد به راحتی مشکل آن را برطرف کرد. ستیژ کوچک باعث میشد که در آن نه نوری که نشان از کنسرت باشد تا یک سخنرانی، نیز بی بهره بماند. این موارد با اندک کاری کیفیت کنسرت را دو برابر میکرد که متاسفانه به آن توجه نشده بود. امیدوارم که در کنسرت های بعدی شان با یک مدیریت بهتر و هماهنگی بیشتر و بهتر از آن توجه صورت بگیرد. در کل از تمام دوستان که تلاش نمودند وقت خود را در اختیار این دو هنرمند قرار دادند و فضای را ایجاد کردند که چند لحظه ای به پای آهنگ های آنان نشسته و گوش فرا بدهیم تشکر و ابراز سپاس میکنم.
منبع: وبلاگ میرآدینه
موضوعات مرتبط: مقالات [ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 8:37 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
در این چند مدت دو اتفاق ناخوشایندی برایم پیش آمده که مرا واقعا متاثر نموده است. وضعیت و حالت روانی ام چنان می نماید که کسی تمام حافظه اش را از دست داده باشد و هر آنچه فکر کند نتواند راه درستی را دریابد. اولین اتفاق زمانی رخ داد که کمپیوترم با مشکلی ویندوز روبرو گردید. بعد برای ترمیم نمودن آن با مشوره که همکاران ام دادند به آی تی وزارت بردم. فردایش وقتی خبر گرفتم متاسفانه که درایف D کمپیوتر را که همه دار و ندارم در مدت تقریبا سه سال در آنجا گذاشته بودم همه را به باد فنا داده است. امیدواری که برایم می دادند از این بود که با ریکوری میتوانند آنرا دریابند چیزی که جز ضیاع وقت دیگر اثری در پی نداشت. پریشان و جگر خون شدم و نوشته های که از مدتی بدینسو آماده نشر بود که فقط به باز خوانی و ویراستاری نیاز داشت دیگر صفحه ای از آنرا در پرده چشمانم مجسم نمی شد. بعد از آن هر چه که میخواهم بنویسم فکرم جور در نمی آید مانده ام همینطوری که چی بکنم؟ در هفته ای گذشته ایمیلی برایم آمد که شخصی ویا خود شما کلمه عبور وبلاگ را تغیرداده اید. در همان هنگام زود وارد بلاگفا شدم، به راستی که دیگر وارد شدن به وبلاگ برایم ناممکن بود. به راستی که یک شخص مجهول الهویه وارد آن شده و پاسورد و کلمه عبور را تغیر داده است. وبلاگ میرآدینه را مدت یک سال پیش درست کرده بودم و داشته های دوستان و خودم را در آنجا نشر میکردم. این دومین اتفاقی بودم که برایم پیش آمد و در همان لحظه از دوستانی که در فیس بوک حضور داشتند تقاضا کردم که مطالب ام را کاپی گرفته برایم بفرستند. از قضای سر وزارت وبلاگ ها هم در وزارت باز نمی شود نمیدانم که قیودات آن برای چی مفهوم می چرخد باید از وزارت پرسید. وقتی از دیگر دوستان اطلاع گرفتم هنوز مطالب ام را پاک نکرده است. کمی امیدواری برایم بود که بتوانم آنرا کاپی بگیرم. در اینجا جا دارد که از دوستان صمیمی ام سپاس و قدر دانی نمایم که نهایت تلاش شانرا به خرچ دادند. امروز با تلاشی که انجام دادم توانستم از طریق کلمه ورود نویسنده ها وارد شده و تمام مطالب که از چشم دید دوستان مانده بود کاپی بگیرم. و با همان نام یعنی میرآدینه وبلاگ دیگری را درست نمایم. البته مطالب آنرا همین امروز انتقال دادم و اینکه جست و خیز و بی برنامه گی در آن رونما گردیده است پوزش می طلبم. با توجه به این مشکلات از دوستانیکه وبلاگ میرآدینه لینک کرده بودند تقاضا میکنم که این لینک را با این نام تغیر بدهند:www.meradina.blogfa.com اینکه نکته نظریات دوستان دیگر در وبلاگ نیست پوزش می طلبم و امیدوارم که بار دیگر به آنجا سر زده نظریات سودمند خویش را برایم ما بگذارید. موضوعات مرتبط: مقالات [ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 12:50 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
نوروز تان پیروز باد!
در این روز ها بوی بهار به مشام می رسد و یک حس آرامش را در وجود آدمی ببار می آورد. در این روزها همه جا سخن از سال نو، بهار نو، زندگی نو و فراز و فرودها نو به میان می آید. هوای ملایم و گوارای نوروز که به استقبال آن طبیعت تغیر 90 درجه را اختیار میکنند ما هم بیایم در زندگی تغییری ایجاد کنیم. به راستی وقتی با آدم ها هم صحبت می شویم، تبریک و تبریک بادی سال نو چشمان آدم را پر میکند و گوش آدم را نوازش میدهد. چنان تصور می کنیم که به راستی تغیری در راه است و مدام وجود آدم این تصلی را می دهد که دیگر آن شخص گذشته نیستی بلکه همه چیز عوض می شود. وقتی فکر و ذکر آدمی از مشکلات فراروی زندگی اش چند لحظه ای خارج می شود و به طبیعت نگاهی می اندازد چنان تصور میشود که دیگر نه جنگی در کار است و نه وحشتی و نه آن مشکلاتی که بدان دست و پنجه نرم میکردی. اگر اینچنین می بود به راستی که چقدر خوب می بود و همه نارسایی های جامعه یکدم تبدیل به رشد و بالندگی می شد و تعصب و تحجر و کوردلی آدمها از بین می رفت و جای آنرا منطق انسانیت همراه با صلح و صفا صمیمیت می گرفت. دیگر نه دردی وجود میداشت و نه مشکلاتی. ولی افسوس و صد افسوس که وجود آدمی تحمل آن تغیرات را ندارد و نمی تواند آنرا در خود حل کند و از بغض و عداوت بیرون بیاید و سال نو وبهار نو را از نو آغاز نماید. باور دارم حتی در روز نوروز آنانیکه شادی و سرور به سر دارند گاهگاهی ذهن شان از انتحار و انفجار خالی نیست. با این حال شادی وشادمانی اش را ازش می رباید. چقدر خوب می بود که ما هم مثل طبیعت زندگی را از نو آغاز میکردیم و تولد دوباره هستی برای مان میسر می بود. چی کنیم که امکان ندارد. بهر صورت اش سال نو است و بهار نو و طبیعت به استقبال این روز پیراهن نو بر تن میکند. بر ما است که دلهای مانرا شستشور دهیم و زندگی جدیدی را همراه با صمیمیت در کنار هم آغاز نمایم. از همین رو این سال نو را به همه عزیزان و هموطنان گرامی ام از صمیم قلب تبریک گفته و سال پر از صلح و صمیمیت را برای تان از بارگاه حق تعالی آروزمندم. نوروز تان پیروز باد! موضوعات مرتبط: مقالات [ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 10:27 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
بیست دوم حوت نزدیک است و آنروزیکه آسمان فضایش خون
آلود گشت و پدر میلیون ها انسان آزاده را جلادان تاریخ گرفت. آن متعصبان و کوردلان
و جنایت کاران چنان تصور میکردند که با قطع کردن سر رهبر شان درخت نو شگوفته ای
عدالت خواهد خشکید و دیگر نام نشانی از او و نسل او باقی نخواهد ماند. آنان چنان
تصور میکردند که کاری ناتمام عبدالرحمن را تمام کند و بر موجودیت میلیون ها انسان
آزاده خط بطلان بکشد. در ظاهر امر خودشان را پیروز و فاتح بر این آیده شان
میدانستند ولی بی از آنکه ریشه درخت عدالت که با قوت خود باقی و شگوفان گردید. آن
جاهلان از آن جهت مشت بر سینه می زدند که دیگر رهبر و پدری که بتواند مردم اش را
راهنمایی کند وجود ندارد و همه دار ندار این ملت آزاده را گرفته است. ولی بی خبر
از آنکه آزاده گی و عدالت در رگ ها و شریان های این مردم تزریق گردیده است و پدر
آنچنان کاری پخته و اساسی را بنیان نهاده است که هر روز با تولد شدن یک نوزاد روح
بابه همراه او و همدم با او بزرگ میشود و شگوفان. بیست دوم حوت روز عروج ملکوتی بابه بزرگ است که قرار است روز جمعه 11 حوت سال روان در مصلی بزرگ رهبر شهید از سالگرد شان محفل با شکوهی برگزار گردد. نمیدانم امسال چرا دلم زیاد علاقمند اشتراک به آنجا را ندارد؟ دقیقا یادم است سال پار وقتی سخن از برگزاری سالگرد رهبر شهید به میان می آمد فضای انترنت و خصوصا صفحه مجازی فیس بوک از روز برگزاری سالگیرد پور بود و من هم نهایت تلاش میکردم تا در میان توده ای مردم از ایشان سخن گفته و آنان را وادار کنم تا برای عهد پیمان با رهبر به مصلی شرف حضور بیابند. ولی امسال تا حال در این فکر نبوده ام و حتا دوستان نزدیکی که از این برگزاری سالگرد بابه خبری ندارند تا حال در میان نگذاشته ام. وقتی به خود فکر میکنم دو موضوع ذهنم را مشغول میکند که نتوانسته ام حد اقل کاری را برای بابه و مردم ام انجام بدهم. این دو موضع از زمانی برایم پیش آمد که در صفحه فیس از برگزاری محافل جدا گانه ای را نشر کردند. اول اینکه یکی از دوستان نامه استاد محقق را به خاطر بزرگداشت از سالروز شهید وحدت ملی استاد مزاری برای برگزاری هر چه با شکوهتر آن به کمیته یی برگزاری سالگرد رهبر شهید نوشته بود و از آنان خواسته بود تا با معاون ریس جمهور استاد خلیلی و سایر احزاب مشورت صورت گیرد. از سوی هم، چنانیکه دوستان در صفحه ایی فیس بوک نشر کردند از عدم توافق استاد خلیلی مبنی بر برگزاری محافل بصورت یکجا همانند سال پیش خبر دادند. صحت و سقم این موضوع از چند دوست نیز استجواب کردم و آنان نیز تایید کردن و اضافه نمودند که به گفته کرزی که تیمی آقای خلیلی است باید جدا گانه از تیم جبه ملی که استاد محقق عضو آن است گرفته شود و این دوستان از چنین موضوعی نیز ابراز تاسف کردند. در حقیقت این مسئله باعث میشود تا دو دستگی در میان مردم بوجود بیاید که در عرصه سیاست با وجود مشکلات روز افزونی که مردم ما دامنگیر آن است بیش تر از همه ضربه سنگینی را وارد سازد. در حالیکه در این مرحله حساس که مردم ما با انواع مشکلات چی در داخل و چی در خارج از کشور با آن دست و پنجه نرم میکنند ضربه مهلکی از طرف رهبران ما زده میشود که خود تیشه به ریشه زدن را به نمایش میگذارد. برگزار کردن سالگرد رهبر شهید بصورت جدا گانه در حقیقت بازی کردن با سرنوشت مردم و ارزش قایل نشدن به آرمانهای بابه بزرگ است که از طرف رهبران ما ایجاد میگردد. من مطمئنم که اگر این مسئله واقعیت داشته باشد بطور قاطع گفته میتوانم که روح رهبر بزرگ ناراحت و کاسه لیسان و غم بدوشان هم جایگاهی در میان نخواهد داشت و دیگر رهبری که بتوان به او اعتماد کرد وجود نخواهد داشت، چون با استفاده از نام بابه بزرگ و نداشتن انگیزه رهبریت در میان رهبران و به بازی گرفتن آن خود عملی است بس شرم آور. همین مسئله بنده را که اندک درکی از بابه بزرگ دارم ذهنم همواره مشغول نگهداشته و اینکه کاری کرده نمیتوانم از خودم متنفرم.
دوما دلیل که علاقه ای برایم تا حال پیش نیامده فاصله ای حدود بیست روز تا روز بزرگداشت از سالگرد رهبر شهید میباشد. بهتر آن است که تا رسیدن به آن روز در بعد های مختلف شخصیتی رهبر شهید کار صورت میگرفت. شاید سایر افراد جامعه که آشنایی نسبی از رهبریت و شخصیت بابه بزرگ دارد هم تا هنوز در فکر آن بوده باشد که برگزاری سالگرد رهبر را همان 22 حوت و یا نزدیک به همان روز باشد. نمیدانم دلیل اینکه 11 روز قبل از روز شهادت رهبر بزرگ سالگرد ایشان را برگزار کرده است را در چی میداند؟ اگر جمعه بعد را آقای خلیلی و حلقه بگوشان اش تایید کرده اند و حلقه ها احزاب های دیگر این روز را، نهایت جای تاسف است که چقدر سر نوشت مردم ما که با رهبر بزرگ پیوند نا گسستنی دارد به بازیچه گرفته میشود. همین امر باعث شده است که تا حال هیچ میلی برای اشتراک در سالگرد بابه بزرگ در ذهنم نیامده است. در هر صورت امروز ما نیاز به همپارچگی و همدستی در مسایل سیاسی و عدم سوی استفاده از نام رهبر بزرگ را داریم. متاسفانه چنانکه تصور میشود این مسئله که روح بابه شاد میشود و یا نفرت و انزجارش از رهبران که خود را جانشین آن میداند می آید برای آنان مهم نیست و آنچه که بیشتر برای رهبران کنونی با ارزش است قدرت نمایی است که دو تیم و یا سه تیم با سوی استفاده از نام بابه بزرگ سالگرد را بهانه قرار داده و مردم را نیز به بازی میگیرد. امیدوارم که تا روز برگزاری سالگرد رهبر شهید این مشکل از میان احزاب سیاسی برداشته و اصل وحدت و یکپارچگی مردم را مد نظر بگیرند و همان یک روز را به عنوان یاد بود و تجدید عهد پیمان با رهبر بزرگ گردهم آیند. در غیر آنصورت همه این احزاب به دست دیگران خواهد چرخید و خود شان نیز بازی چه و آله دست دیگران قرار خواهد گرفت.
[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 9:35 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
گذشت زمان فلمی است که به کارگردانی و سر پرستی معلم بختیاری و نویسنده داستان آن، آقای عبدالحمید غریبیار، با فلمبرداری غلام سخی مزاری توسط بازیگران چون عبدالحمید غریبیار، خالقداد محمدی و عبدالله رحیمی، روح الله الهام و سایرین در سال 1385 وارد بازار میرآدینه گردید. این فلم که به دو قمست ثبت گردیده است نشان از تغیر و تحول در طول چند سالی که بیشتر قبل از انقلاب و بعد از انقلاب را به نمایش میگذارد. گرچند در آن از انقلاب کدام نامی برده نشده است، ولی آنچه که مبرهن است که جامعه هزاره بخصوص ولسوالی مالستان قبل از انقلاب با یک دید و تفکر بسته و زندگی بوخور و نمیر بوده است. در آن وقت اکثر زمینداران منطقه با جوی که وجود داشت ظلم و تعدی را بر دهاقین و کسانی که کمتر از زمین های زراعتی بهره مند بودند روا داشتند. اما بعد از آنکه انقلاب شد و مردم چشمانشان باز گردید و با سیرو سفر های دلخواه و یا مجبوری راهی کشورهای بیگانه شدند. این دید و تفکر طبقاتی از میان مردم برچیده شد. آنانکه از کشورهای خارج بخصوص ایران با مشقت های پی هم توانستند برای شان پول کمایی کنند دیگر علاقه ای به دهقانی که سود آن چنانی نداشت نپرداختند. این مسئله باعث شد تا آنانیکه زمین دار بودند مجبور شدند تا از زمین های شان برای امرار معیشت خود شان زمین ها را کاشته و از آن استفاده کنند و از سویی هم از مزیت پول های خارج بی بهره بمانند.
این فلم را نمیتوان از دیدگاه فنی و حرفوی به نقد و نظر پرداخت. ولی آنچه که مرا واداشت تا چند سطری را به آن بی افزایم در این است که، وقتی این فلم وارد بازار میرآدینه گردید کسی که توان خرید سی دی آن را داشت دریغ نمیکردند. برایم بسیار مایه تعجب بود و تا آن روزگار هیچگاه با چنین خرید و فروش یک فلم هرگز مواجه نشده بودم. بهر صورت این فلم را میتوان از چند جهت مورد توجه قرار داد: اول اینکه: این فلم یک واقعیت اجتماعی را به نمایش میگذارد که خود همین امر باعث گردید تا سی دی های آن به اسرع وقت شاهد بیشترین بیننده ها گردد. تا آنجاییکه این فلم به کشور های ایران، پاکستان، عربستان سعودی، استرالیا و کشور های اروپایی در میان مهاجرین که اکثر آنان را مالستانی ها تشکیل میدادند نشر و پخش گردد. تا این دمی که به یاد دارم هیچ فلمی با این پر طرفداری در مالستان عرض اندام نکرده است. دوم: این فلم در نوع خود با خلاقیت های هنری ذاتی که هنرمندان داشتند بدون کدام شخص با تجربه و یا تحصیل کرده ای سینما کارگردانی، ثبت و وارد بازار شد. هنرمندانی که در آن نقش دارند در محدوده ای زمانی به نحو احسن آن توانسته اند به خوبی نقش شانرا ایفا نمایند. سوم: ثبت یک فلم با امکانات ناچیز و در یک فضای ساده و بی آلایش که نشان از توانایی هنرمندان بوده و نقش آفرین بومی آنرا به تصویر کشانده است درخور توجه میباشد. چهارم: نبود امکانات لازم برای ثبت فلم و استفاده کمترین امکانات به وجه احسن آن نکات برجسته آن را میتوان ذکر کرد. پنجم: نکته پند آموزی که در آن مشاهده میگردد همان نام آن یعنی گذشت زمان است که انسان هیچ گاهی به پول و ثروت خود ننازد. این زمان است که زندگی انسان به آن گره خورده و فراز ونیشب های را به همراه دارد. قسمت اول قسمت اول این فلم در قعر زمستان شاید بعد از توغل هفت بوده باشد که معمولا اهالی قریه و دهقانان و زمین داران در همین ایام برای کسب و کار تابستان در حرکت میشوند. کوها پوشیده از برف است و مرد دهقان با پای پید ها و لباس زمستانی خودش پوشانده است. داستان این فلم که زندگی یک مرد فقیر را به تصویر می کشاند از نقطه ای آغاز میگردد که گویا حکومت از هم پاشیده و انقلاب و دگرگونی که مردم به آن باور داشتند دچار شده است. در دوران که حکومت وجود داشت جبرا باید اطفال درس میخواندند و تعلیم می یافتند که متاسفانه با بینش تنگ و نا فهمی از درک منطقی آن مردم حاضر به فرستادن پسر شان به مکتب نبودند. این مرد فقیر نیز پسرش که دیگر به مکتب نمی رود کمی خوش به نظر می رسد و در جستجوی کار و وظیفه چوپانی قریه به قریه میگردد. زمین های کم عرض و سرد سیر که مناطق هزاره جات با آن دست و پنجه نرم میکنند این مرد فقیر نیز از چنین حالتی در امان نیست و صاحب زمین وی را از دهقانی جواب داده است و در جستجوی کار برای خودش می باشد.
پیمودن راه ها با آهنگ زیبای (سر زمین من) از هنرمند موفق کشور ما داوود سرخوش همراه است که جذابیت خاص بخشیده است. در اولین دیدارش با مردی بنام قمبر رو برو می شود بعد از احوال پرسی دوباره راهش را ادامه میدهد. در قریه بعدی با پیر مردی سر میخورد و از وی تقاضای لقمه ای نان را می نماید تا شکمشان را سیر نماید. آن پیر مرد نوید میدهد که با اهالی قریه صحبت نموده و دمکی پسر این دهقان را به چوپانی بگیرد. او نیز رهنمایی میکند که شخصی زمین دار بنام داروغه دهقانش را جواب داده است و نیاز به دهقان دیگر دارد. داروغه در خانه اش نشسته و کارنده اش را به تازه نمودن چلیم دستور میدهد. در همین هنگام آهنگ دای و دوی در تایپ 530 داروغه پی هم میخواند. گویا در آن هنگام تنها کسی که تایپ داشته همان داروغه بوده است. مرد فقیر راهش را ادامه میدهد و تا اینکه نزد داروغه می رسد و قبل از آن با کارنده وی روبرو می گردد که داروغه در خانه است یا نه؟ بعد از اینکه به خانه داروغه می رسد چای برای شان می آورد و از وی پزیرای میکند. مرد دهقان با گردن نرم از داروغه میخواهد که دهقانی اش را به وی بدهد. داروغه طبق رسم آنروز هزینه هنگفت را که از آن میان روغن زرد و ریستن پشم گوسفندان اش و همچنان پسر خورد مرد فقیر بعنوان چوپان البته بدون مزد و غیره را پیشنهاد میکند. مرد فقیر بخاطر اینکه دهقانی را از دست ندهد خواسته های داروغه را قبول میکند. دهقانی اش در پشت صحنه میگذرد و تا اینکه در وسط تابستان مرد دهقان به مریضی دچار میگردد. داروغه به خانه اش میرود و او را لت و کوب میکند و از دهقانی جواب میدهد.
قسمت دوم قسمت دوم این فلم بعد از 15- 20 سال را نشان میدهد که زندگی هر دو شخص را به تصویر میکشاند. داستان نویس این قسمت نیز آقای غریبیار است که با سرپرستی معلم بختیاری و تصویر برداری محمد یاسین به همراه است. قسمت دوم این فلم برعکس قسمت اول، همه اش از بهار شروع و به تابستان خاتمه می یابد. این فصل سال زیبایی خاصی را برای دیدن فلم به نمایش میگذارد. فضای سرسبز و هوای صاف آن فلم را دیدنی ساخته است. ولی داروغه تا بهار سال هنوز نتوانسته که دهقان پیدا کند که زمین هایش را کشت و آبیاری نماید.
داستان؛ روزی داروغه موتور سایکل اش در وسط راه خراب میشود و مرد دهقان همراه با هر دو پسرش از کنار داروغه با موتر تونس شان رد میشوند و بالای داروغه آب می پاشد و داروغه زد و خورد میکنند. در این هنگام فردی بنام قمبر از راه می رسد و با داروغه همکاری میکند تا موتور اش را درست کند. بعدا داروغه سوال میکند که کدام دهقانی را سراغ داری یا نه؟ قمبر میگوید که آته دمکی هر دو پسرش از ایران آمده آنها بیکار اند. قمبر داروغه را به خانه آته دمکی می رساند و در آنجا سر صحبت باز میشود و داروغه اینبار از آته دمکی تقاضا میکند که دهقانی اش را بگیرد. آته دمکی قبول میکند و شرط های را برای داروغه پیشکش میکند. این شرط برعکس روزگار و دوران 15-20 سال پیش از طرف آته دمکی مطرح میگردد. از آنجمله یک بیلر تیل برای موتور سایکل دمکی و نوربند که بتوان توسط آن به زمین ها به اسرع وقت رسید و آبیاری کرد. یک پتی کلان شپتل برای گاوهای آتی دمکی و اینبار دهقانی نه، بلکه نصف کاری زمین هایش را پیشنهاد میکند. در عین صحبت ها یک پسر از قریه میرسد و آته دمکی را همراه با پسرانش که تازه از ایران برگشته اند به مهمانی دعوت میکند. داروغه زمین هایش را برای دهقان نشان میدهد و شفتل ها را برایش نشانی میکند. تابستان میشود و دمکی و نوربند هر دو موتور اش را تیل می اندازد و برای آبیاری زمین به سر زمین ها میرود.
داروغه از دکان که سالهای سال اجناس مورد ضرورت اش را بطور قرض میبرد اینبار دکاندار به وی قرض نمی دهد. و از همانجا با اعصاب خراب خارج میشود. داروغه به سر زمین ها میرود تا از آبیاری درست آن احوال بگیرد. وقتی به آنجا می رسد با دمکی درگیر میشود و در عین لت و کوب بیل را برداشته به سر دمکی می گوبد. این عمل اش باعث میشود که اهالی قریه جمع شده به مارکه ( فیصله دعوا توسط ریش سفیدان قریه) بپردازد. ریش سفیدان قریه نیز از داروغه خاطره خوش را ندیده اند و تلاش بر این دارد که بار سنگین را بر او بگذارد. همین امر باعث میشود داروغه از قریه کوچ نماید.
نقص های فلم این فلم را از دیدگاه یک فلم ساز به نقد نمیگیرم چنانکه قبلا هم بدان اشاره شد و اما بعنوان یک بیننده میتوانم نکات نظر خود را طور ذیل ابراز نمایم: 1. فلمبردار این فلم چندان ماهر نبوده است و شاید نبود امکانات باعث شده است که نتواند بخوبی به تصویر بکشد. اما قسمت دوم آن تا حدی از ایدیت و تصویر برداری بهتری نسبت به اول برخوردار میباشد. 2. داستان این فلم زمان طولانی را در بر دارد که متاسفانه بسیاری از نکات آن لازم نبود که به تصویر آورده شود و بسیار ی از جاهای که لازم است به تصویر نیاورده است.
3. چنانکه از فلم برداشت میگردد ساخت این فلم یک محدوده زمانی را در بر گرفته است که قسمت اول در زمستان و قمست دوم در بهار سال بوده است. شاید بیش از یک هفته را هم در بر نگرفته باشد. میتوانست برای بهتر ساختن آن مدت زمانی بیشتری را صرف میکردند تا از جذابیت بهتری برخوردار میگردید. 4. امکانات لازم که برای یک فلم لازم است در اختیار نداشته اند و در بسا موارد با مشکل صدا برداری نیز رو برو میگردد. 5. ایدیت این فلم نیز شخصی فنی نبوده است که بتوان بخوبی آنرا ایدیت و صداهای اضافی را برداشت و مطابق به موضوع آن تغیرات آورد. این مشکل در قسمت اول آن بیشتر قابل دید است. 6. ثبت این فلم به شکل حرفه ای صورت نگرفته است، 7. داستان نویس آن نیز از مهارت های داستان نویسی آگاهی لازم را نداشته است، شروع و ختم داستان با مشکلات نیز به همراه است.
در نتیجه ثبت این چنین فلم باعث باز شدن ذهن افگار عامه از جریان محو طبقاتی جامعه را می رساند، گویا که این طبقاتی اجتماعی در گذشت زمان با تغییر و تحول نیز به همراه است. این فلم بیان میدارد که در هیچ برهه ای زمان نباید میان اجتماع تفکیک اجتماعی وجود داشته باشد. از سویی هم این فلم جریان نوینی از تحول اقتصادی و فرهنگی را نیز به نمایش میگذارد که خود بارزیت دیداری آنرا به نمایش میگذارد. ثبت این فلم شور و هیجانی تازه ای برای استعداد های بارز و توانمند سینما را بوجود آورد و بعد از آن در بسیاری از جاها تلاش نمودند تا همچنین فلمی را به ثبت برسانند ولی موفق نگردیدند. جامعه مالستان آنچنانکه از گذشته های دور و از نیاکان شان به ارث برده اند به اثبات رساندند که هنوز هم با آن فلکلور بومی شان که در بازی های کاکی پیرک، آجی پیرک، دیغونک و نقش چوپان بازی میکردند سرو کار دارند و آن جایگاه تیاتیر امروزی در میان فلکلور شان هنوز زنده است. هنرمندان که در این فلم نقش آفرینی کردند به اثبات رسانده اند که خلاقیت های هنری و استعداد های نهفته ای دارد که میتوان به آن حساب کرد. در کل ثبت چنین فلم ها باعث رشد سینما و ایجاد انگیزه برای رشد آن در قالب فلم و تیاتر و زنده نگهداشتن آن در میان جامعه مالستان است. امید می رود که این روزنه باعث گردد تا فضای بهتری برای ثبت فلم های دیگر مهیا گردد و دوستان و علاقمندان که توان مالی و یا تخنیکی دارند در اختیار این دوستان قرار بدهند. تا باشد به صورت حرفه ای به این نکته توجه صورت گیرد وشاهد فلم های دیگری از این هنرمندان با کیفیت بالا باشیم.
موضوعات مرتبط: فرهنگ عامه، مقالات [ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ] [ 13:24 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
سر زمین که انسان در آنجا پا به هستی می گشاید بی شک از جایگاه والایی برای هر دم بر خوردار است. آن خاطرات فراموش نشدنی که در هر برهه زمان دل آدمی را بسویش می کشاند و مرهمی به درد والم های روزگار میباشد. وقتی دلهره ای در ابعاد مختلف زندگی آدمی رقم میخورد و از بیم آنکه به سختی های بیشتر دچار نگردد نا خودآگاه دل و درون آدمی را در پرتو هم زیستی دوران که هرگز برگشت نا پذیر است می کشاند و آنگاه سرش را تکان میدهد و میگوید:" هی هی دروان کودکی چقدر...!" چرا زاده گاه انسان؟ وقتی عمیقا به این مسئله بی اندیشیم که چی چیزی باعث میگردد که دل انسان را به آن دوران که نه درد داشت و نه غم و نه مسئولیت که در قبال آن حساس بود، بی آنکه کاری ساخته باشد می رود و خاطرات شگفت انگیز را در دل انسان تازه میسازد، همه و همه بر آن اند که کاش کلید چرخش زمان در دست انسان میبود و دوباره به خاطرات دل انگیز کودکی بر میگشت و اینبار با تجربیات سازنده روزگار در پی گداختن و تازیدن به اسرار آن پرداخت و چنان سرگرمی های را خلق کرد که در بعد خود نمونه ای عالم باشد. اما چی که همه چیز مثل خواب میگذرد و جز حس بودنش در آن فضا برای انسان تسلی میدهد.
این اسرار را دیگر گونه نمیتوان دید و یا احساس بودن آنرا در وجود کسی دریافت. بلکه میتوان از دل نوشته و مقالات و احساس درونی وی که در قالب های ادبی شکل میگیرد یافت. این حس داشتن یک چنین فضای سالم روحی برای انسان میتوان از آنجا دریافت. با توجه به این مقدمه کوتاه این حال و هوای که در درون سینه این ادیبان سخنور که دور از زاده گاه هستی و در وصف آن سخنسرایی کرده اند با توجه به برداشت های نویسنده این سطور از آن طرح ها و شعر های ادبی پرداخته میشود. تا روشن گردد که به واقعیت این درد درونی وجود هر آواره ای را آزار میدهد یا خیر؟ از سوی هم با توجه به گسترش دامنه ادبیات وصفی و راه میانبر برای رسیدن به هدف کلی تنها از یک گوشه ای این دنیایی هستی توجه صورت گرفته است که آن دیار جز مالستان نیست. این دوبیتی زیبا و دلنشین سراینده اش معلوم نیست، ولی با کلمات و زیبایی های خاص که دارد با دکلمه آن نا خودآگاه تصویر های زیبایی را در ذهن خواننده به تصویر می کشاند: گل صد برگ تابستانم ای یار فرار از ملک مالستانم ای یار همان روز که گشتم از وطن دور به ولا من پریشان حالم ای یار گوینده این دوبیتی از دل پر درد و آه و سوز اش که در فراق دلداده اش سروده است وی را به گل صد برگ که در میان عوام به گل صد برق مسمی است، از دوری وی می نالد و رنگ آمیزی که نوازش گر چهره خوشنمای آن دیار را به تصویر میکشد به چهره نورانی که مثل ماه شب چهارده می ماند سخن میگوید. وی از اینکه از ملک و زادگاه خویش آواره شده و از درد و هجران نا بسامان روزگار وی را مجبور کرده است که دور از هم سن و سالان و خاطرات که با هر سنگ و گوه پایه هایش دارد، از دوری یار دلنواز حالت پریشان و اسف بار را میگذراند. از روزی که ترک قریه را در سر داشته نه تنها به یاد آن خاطرات بلکه همراه با آن از دوری و دلتنگی که روز گار پی هم برایش وا داشته، به دلداده اش خطاب میکند که دلواپس آن دیار و آن یار هستم. شاید فضای که وی در آن زیست میکند امکانات مدرن و عصری و فضای مجلل را در اختیار داشته باشد ولی آنچه انسان را همیشه زجر میدهد دیار است که خاطرات اش در حافظه انسان جا دارد و فراموشی آن به سادگی نیست. از همین رو به پریشانی و غمگینی وجود اش در فراق یار که در همان دیار است سخن میگوید. از روزی که از وطن( مالستان) دور گشته است دیگر حال وهوایی زندگی برایش تنگ شده و هوای معطر دیار را بیاد می آورد. محمد حسین فیاض شاعر توانایی کشور که دوبیتی ها ناب را می سراید، نیز مالستان را فراموش نکرده است و می نویسد: «گل صد برگ تابستانم اي يار» در دوبیتی
دیگر نیز وصف مالستان را چنین به تصویر میکشد: شاعر توانا آقای سلمانعلی ذکی نیز می نویسد: گل صد برگ تابستان کجایه؟ غم آرام مالستان کجایه؟ شکستم در پی شلاق پاییز نمی بینم که باغستان کجایه؟ آقای ذکی نیز برای دیدار آن گل صد برگ تابستان لحظه شماری میکند. وی از دوری و ندیدن برگهای نازک و گل زرد رنگ آن که روزی در دست میگرفت و بوی معطر گونه آن روح بخش تازه ای بود، حالا یاد آن کرده و برای آن دلواپس میباشد. زندگی انسان با پر خم و پیچ های که همراه است مداوم با غم و شوق نیز همراه است. برای آقای ذکی سرزمین آبایی و در آنجاییکه چشم اش را به دنیایی هستی گشوده است از همه دار و ندار دنیا هم بهتر میباشد. چنانکه غم مالستان را به آرامش زندگی میخواند. غم که وجود آدمی را سبک و ناچیز می سازد و ضعیف شدن آن در مقابل موج پرطلاطم روزگار تاب نمی آورد. ولی غم که از دیار خاطرات و سر زمین که با آب و خاک آن دوران کودکی را سپری کرده است برایش آرام بخش می باشد. در حالیکه وی از سختی های روزگار که وی به فصل پایز فصل که همه زیبایی های هستی در مقابل سرمای زمستان کم کم جایش را خالی میکند تشبه میکند و خودش در چنان حقیر می شمارد که شکستن او در پش شلاق های که از دست روزگار و آدمیان بد خلق به وی می زند حکایت میکند و آن باغ و بوستان و سبزه های بهاری مالستان را که نوید بخش زندگی برایش میباشد می پرسد و آنرا برایش تسلی برای ادمه زندگی می داند. با سرودن این دوبیتی که جوهر علایق گوینده آنرا نسبت به زادگاهش می رساند و همواره از نبود گل های زیبا و نوازشگر روح آدمی است و درختان بی شمارش که فضای برای هستی را نوید میدهد استجواب میکند. گل صد برگ مالستان و باغستان آنرا نمی بیند و زندگی برایش بی مفهوم می نماید.
روح الله الهام میگوید: خیالم از مالستان آمدی یار زغـــوش نیستان آمدی یار گـل صدبرگ تابستان دلبر صد آیه بهر ایمان آمدی یار سرودن این دوبیتی چنان می رساند که الهام نیز از دیار خاطرات اش دور بوده وقتیکه با یار مرهم زخم های خود رو برو میشود از چهره شاداب و بوی معطر گونه اش چنان تصور میکند که یارش از دیار خاطرات اش آمده است. آن دیار که قد افراشته های نی که نشان از قد و قامت کمر باریک و بلند اندام اش را می رساند پیوند میدهد. بازهم از همان گل صد برگ که در میان جنگلات خود نمایی میکند و از دور توجه انسان را بسویش می کشاند و یارش را همانند او جذاب ودلکش تعبیر میکند. به همان پیمانه ای از فراق یار و دیدن او انسان لحظه شماری میکند. گل صد برگ در مالستان از همان جایگاه والایی برخوردار میباشد که اکثر شاعران و ادیبان از آن به نیکویی یاد میکنند. دلبر و یار دیرینه او از یکسو همان دیار مالستان است که بوی خوشگوارای آنرا با خود آورده و حس نوازشگر خانواده که مرهم بر زخمهای فراق و دوری آنرا می باشد. الهام چنان تصور میکند که آمدن یار از دیار آشنا تسلی خاطر برای برگشت او و تولد دوباره و مرور بر خاطرات دوران کودکی اش را امیدوار می سازد و متیقین است که آن دیار فراموش نشدنی نیز برای بازی های کودکانه اش لحظه شماری میکند. سید انور عادل می نویسید: به مالستان بهارانش چه زیباست صدای آبشارانش چه زیباست نسیم شبنم افزایش سحــرگاه به روی باغ بوستانش چه زیباست چناران صف زده برجویباران شکوه آن چنارانش چه زیباست جوانانش به دل کینه ندارد صفای پیرمردانش چه زیباست بودمهمان نوازی خصلت شان گشاده سفره نانش چه زیباست حساب ماه رویانش چه پرسی حجاب ماه جبینانش چه زیباست آقای عادل نیز که از جمله شاعران دیار مالستان می باشد و در وصف مالستان سروده ای دارد که از فصل سرسبز و هوای گوارای مالستان سخن میگوید و از صدای نوازشگر آبشارانش که دل پر درد آدمی را خالی از هر گونه رنج و درد که گاهگاهی از جفای روزگار متحمل میگردد می نماید. روز گاری که همه با آن پر خم و پیچ های سرو کار دارد که هیچ قابل پیش بینی برای آن نمیتوان کرد. آقای عادل آنقدر محو در زاده گاهش میگردد که همه دار و ندار مالستان برایش یک و یگانه و خالی از هر گونه عیوب می نماید. همین است که درختان چنار که در میان سبزه زار ها و کشت زار ها قد اش را به آسمان می رساند و از جوانان که دل پاک و بی آلایش دارد سخن میگوید، صفای پیرمردان و مهمان نوازی های که جز از فرهنگ آن دیار را در بر دارد و از حجاب ماهرویان و زیبایی های آنها سخن میگوید و یاد خاطر آنرا در ذهن اش مرور میکند.
جوهرشاه اخلاقی در وصف میرآدینه که مرکز مالستان نیز می گوید: میرآدینه خودگون مو دوا مونه درمون مو ملک بیگانه نه موری خوبه دیبه قارون مو استاد جوهرشاه اخلاقی که در بخش دوبتی های فلکلوریک و یا عامیانه قلم فرسایی میکند نیز زادگاهش را وصف میکند و میرآدینه را از خود و خود را از میرآدینه میداند و تنها میرآدینه زادگاهش را مرهم بر درد و الم های روزگار می پندارد. آقای اخلاقی از رفتن به دیگر جاها خودداری میکند و دیپه قارون که همه ساختمان های عام المنفعه در آن قرار دارد بهتر از همه جا ها میداند. آقای اخلاقی زادگاهش را یعنی میرآدینه مالستان را برایش همه چیز میداند و از آن به نیکویی یاد میکند. زادگاه انسان ولو آنکه به سختی و مشکلات نیز به همراه باشد و زندگی تاقت فرسایی را هم سپری نماید با آنهم خود را راحت تر از ملک بیگانه احساس میکند و این امر نه تنها در یک محدوده، بلکه در همه امور و در همه ابعاد زندگی با ارزش میتوان یافت و کسی را نمیتوان سراغ گرفت که از زادگاهش و خاطرات دوران کودکی اش که در محله ای سپری کرده است فراموش و از آن سخنی به میان نیاورد. حیات الله مهریار میگوید: گل صد برگ تابستان شی خوبه صدایی آبشاران شی خوبه سلام ام را به مالستان رسانید توله سورنی چوپانان شی خوبه مهریار گرچند که شاعر نیست و شاید همین دوبیتی باشد و بس. ولی حرف اینجاست که به همین یک دوبیتی شاید بتوان نکات ارزشمندی را برای هویت زادگاهش در دل زمان جای داد. همینکه علایق اش را نسبت به زادگاهش نشان داده است قابل قدر است. به راستی مهریار نیز بوی خوشگوارای گل صدبرگ را فراموش نکرده و آنرا بهترین ها و خوبترین ها می شمارد. قله های بلند و آبشاران که در فصل بهار از هر گوشه و کنار سرازیر شده به پایین حرکت میکند و انسان دل خسته از روزگار در چنین حالت کنار آن آبشار بنشیند همه درد و رنج های زمان که در حق اش روا داشته را فراموش میکند. چی برسد با صدای آبشارانش سخن گفت و همه درد دل را با آب روان در میان گذاشت. از سوی هم، چنان می رساند که مهریار هم از آن دیار دور است و دل تنگ آن شده که از خواننده میخواهد که سلام اش را به مردم آن دیار برساند، بخصوص نوای دل انگیز توله و سورنی که چوپانان همه با آن سخن میگویند و درد ناخوشایندی روزگار اش را به کوه و صحرا دور می اندازد. چی دلنشین است آن صدای که از عمق دل یک عاشق با جوهر و قریحه آن مدغم شده و همراه با باد های نوازشگر موسومی به رخ یار بکشاند و آنرا از درد هجران اش با خبر می سازد. شاید وجه تسمیه مالستان همان دامداری و مالداری آن گرفته شده باشد که آن دامداران هریک به چوپانان نیاز دارد که توله و سورنی های آنها گوسفندان را شوق رفتن به کوه ها میدهد. بسیاری از دوستان و قلم بدستان که در بخش های مختلف فعالیت دارند در رابطه به زیبایی های مالستان به سهم خود شریک اند و هر کدام در فضای مجازی انترنت با عناوین مختلف، ولی با وجه مشترک (مالستان) فعالیت می نماید.
دَین ما در رابطه چیست؟ همانطوریکه هر انسان در قبال خانواده خود مسئولیت احساس میکند و از هر دیدگاه به آن توجه میکند لازم است که در قبال جامعه و زادگاه خویش نیز از این امر مستثنی نباشد. چنانکه در شرایط امروز در ابعاد مختلف نگاه بکنیم و از رشد و بالندگی مردم و جامعه خویش به افتخار یاد بکنیم لازم است که آنرا بطور شایسته آن به دیگران نیز تقدیم نماییم. چنانکه اکثر دوستان با ایجاد وب سایت ها، وبلاگ ها و صفحه های مختص به فیس بوک که چگونگی تغیر و تحول مالستان را به تصویر میکشد قابل قدر است. اگر از این فضا و امکانات که روشنفکران ما در اختیار دارند به نحو درست آن استفاده ننمایند شاید همین روشنفکران در فضای تاریک دیگران نیز محو و نابود گردد و از آن هیچ آثاری و نشانی برای واقعیت های عینی جامعه و تقدیم به نسل های آینده و امروز نگردد چیزی باقی نخواهد ماند. اگر کسی بر آن شود که در مورد مالستان معلومات را کسب کند بجای اینکه از انتحار و انفجار چیزی را ذهنش را مشغول سازد، بهتر آن است که از رشد علمی و روشنفکری و بالندگی جامعه و تصویر مملو از پیشرفت و تمدن در ذهن شان و در دل شان حک گردد. پس بنا براین بر ما است که جز پیکر بزرگ مالستان خود را میدانیم و در قبال آن دیار احساس مسئولیت نموده و به حد توان خود، به گفته یکی از دوستان حتی یک کلمه هم که شده در مورد مالستان بنویسیم شاهکاری کرده ایم.
موضوعات مرتبط: مقالات [ یکشنبه پنجم آذر 1391 ] [ 13:17 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
ما هم خدایی داریم حیات الله مهریار گوش ام که وز وز میکند هراسم بیشتر میشود. پشت ام میسوزد. سوزش خفیف که زخم های ناسور آن از لحظه ای ورود به این خاک آزارم می دهد. قهر وغضب چنان وجودم را می فشرد که زندگی برایم بی معنی می نماید. گاهی دلم می شود همه چیز را بگذارم به سر جایش و از همین طبقه سوم خودم بی اندازم پایین. دگر نام نشان ام از صفحه سیاه تاریخ حذف گردد. وقتی پدرم، مادرم و وطنم یادم می آید از تصمیم منصرف میشوم و چاره جویی رفتن به وطنم را در ذهن می پرورانم. هی هی، آدم گرسنه بماند در وطن خودش باشد کاربکند زحمت بکشد هر بدبختی که بر آدم بیاید وطن خودش باشد. دیگر نه حد اقل مریض باشی و مشکل داشته باشی صدایت را به گوش همسایه رسانیده میتوانی. دوست و اقارب آدم که با خبر شوند دوست گفته، آشنا گفته به هر بهانه ای سراغ آدم را می گیرد. اگر هم کاری از دست شان نیاید حد اقل تعارف می کند که به داکتر ببرم. وای از این حالتی که صدای آدم در گلونش خفه شود. اگر از همسایه کمک بطلبی حتما بجرم غیر قانونی بودنت به 110 خبر می دهند و آن موقع برو در فضای وهم و کشنده اوردوگاه تلی سیاه که هزاران آدم را با فجیع ترن حالت اش خفه کرده و کسی نام از ایشان را هم نگرفته. وقتی به کمک فکر میکنم هیچ دریچه ای امید برایم باقی نمی ماند که روشنی صمیمیت را از آنحا ببینم و رحم و مروت را در دل انسانهای که نه درد دارند و نه غم ببینم. گاهی فکر می کنم سر از فردا باید بروم وطنم خیر است که طالب به جبهه جنگ ببرد فوق اش چند روز زنده باشم، آدم در او دنیا که سرنوشت اش چی میشود خدا میداند. این حالت که دارم حتی کسی جرئت نمی کند بپرسد که چی شد؟ و چی کسی این بلا را به سرت آورد. اگر هم بپرسند کاری از دست شان نمی آید. چی کرده میتواند؟ آنها که وطن شان است خاک شان است. دولت شان است ما چی؟ راست هم میگویند بدبخت هستیم، کثافت هستیم، بی غیرت هستیم که وطن خود مانرا خراب میکنیم. دیگر رفیقانم همه خواب اند. شاید خودشان را به خواب زده اند. از حالت رقت بار من که چشم باز نمی کنند. شاید هم خسته اند و از روزی که در این سر زمین قدم گذاشته اند ساختمانی را به قله های آسمان رسانیده و باز از نو شروع کرده بازهم به آن بلندای که ذهن آدمی عاجر می ماند آباد کرده اند. از سر خود گذشته اند و ساختمان ساخته اند تا مردم اینجا بی خانه نمانند. چی میدانم من که ازشدت درد و کر شدن گوشم خوابم نمی برد. از همه زننده تر وقتی به نرگس که قول ازدواج دادم باخبر شود چی خواهد شد؟ نمیدانم نمیدانم. از روز که مهمان داربست های فلزی آسمان خراش های تهران شده ام دیگر حس آدم بودن از من ربوده و در هر جا بعنوان حیوان کثیف، پست و کلمات با نوع ادبیات جدید سرو کار پیدا کرده ام. در صف نانوایی و حمام با نوع از کلمات پرخاش گری که در ذهن آدم نمی گنجد سرو کارم میشود. از همین رو قبل از اینکه خواب صبحگاهی صاحبان اصل کوچه خراب شود کنار پنحره نانوایی سبز می شدم. کارمندان نانوایی میدانند که خروار نان را ما می بریم و در آمد کلی آنها ما هستیم که خوراک اصلی مان را شکل می دهد. اگر دقیقه ای ناوقت شود آنگه افغانی پست می شویم کثیف می شویم افغانی... همین اول صبح از شدت خستگی های روز و انتقال ماسه و بوجی های سیمان به طبقه پنحم غفلت کرده بودم. وقتی نان را از نانوایی گرفتم هنوز آفتاب سر نزده بود، هوای کوچه تاریک و اسفالتی می نمود. میشد به فاصله 30 متر آدمان را تشخیص داد. لامپ های مهتابی کوچه باریک شده بود چق چق مرغکان گاهگاهی گوشم را نوازش میداد و کمتر صدای باز شدن دروازه های حیاط خانه ها شنیده میشد. بی خیال مثل هر روز سنگ های کارشده نمای ساختمان را در ذهنم متراج می کردم که سه نفر عرض سرک را گرفتند و با "تی شرت" های آبی یکرنگ را به تن داشتند. من بی خیال خودم را زدم به راهرو و از کنار درخت های ناجو راهم را ادامه دادم. متوجه شدم که آن سه نفر راه شانرا تغیر دادند. وهم همراه با نسیم صبحگاهی در وجودم دمید و یک حس نا خوشایند سر تا پایم را فراگرفت. صدای آهسته ای شنیدم که گفت:" وایستا افغانی..." من بدون اعتنا به راهم ادامه دادم که صدایش بلند تر شد:" وایستا افغانی کثافت..." سردی هوا بیشتر در وجودم دمید و عرق سرد همراه با نیش زدن به زخم های پشتم که از انتقال بوجی های ماسه بجا مانده بود همراه شد. دویدم به سمت اتاق که زود به داخل ساختمان شوم. و در را بر روی آنها ببندم. چپلک که به پا داشتم از سرعت ام می کاهید و زمینه ای بود برای آنها. هر سه می دویدند. ویکی از دیگری پیشی میگرفتند. مدام افغانی کثافت صدایم میکردند. دهنم قفل شده بود حرفی برای صدا زدن از گلونم بیرون نمی شد. چپلک ام در نصف کوچه ماند و در دروازه ساختمان خودم را رساندم و آنها از سرعت شان کمی کاهید. دروازه را که تکان دادم از پشت بسته بود با تک تک دروازه بازهم آنها جسور شدند جسور مثل گرگ گرسنه ای که چوچه ای نوپای آهو را در دام می اندازد و صدا زدم:" عارف! عارف دروازه را باز کو." کسی صدایم را نشینید اگر شنید خودش را ناشنیده گرفت. نخواست خواب شیرین صبحگاهی را تلخ کند برایش. بازهم صدا زدم:" عارف، حسین..." هر چی صدا زدم به گوش نا شنوای که هر گز صدایم را احساس نمی کرد. نان را از دریچه به داخل انداختم و خودم از داربست خواستم بلند شده و وارد ساختمان شوم. قد و اندام کوچک ام مانع از بلند شدنم را می نمود. تا یک دو پله بلند شدم آنها رسیدند و از پایم کشیدند بطرف پایین. بازهم صدا زدم:" عارف، عارف...." گوشی نبود که بشنود. رحمی در دل کسی نبود که کمک ام کند. از پایم کشیدند و نقش زمین شدم و پشت ام به داربست خورد وزخم های ناسور بوجی ماسه سوزش گرفتند. متوجه شدم که یک اش پسر میمار (یما) و پسر برادر میمار (رضا) است. گفتم:" یما چی میخای از جونم؟ پیش پدرت بگم؟" گفت:" هی افغانی داد هم میزنی ؟ بده اسکناسو به من." رضا که نسبت به یما کوچکتر بود رحمی به دلش آمد و گفت:"یما ول کن بابا آشناست. بزن به چاک." چند لگدی نثارم کرد و رفتند و ماندم با درد سوزناک زخم های ام نقش زمین. وقتی که معمار آمد از پسرانش که در همان ساختمان کار میکردند شکایت کردم. بکی بگوی سک برادر شغال است. بجای اینکه از من معذرت بخواهد دوید بطرف ام که سلی را بکشد به رویم. من فرار کردم که در کنار آصیف و حسین از دوستان خودم برسانم. آنها کلان بودند و همراه برادرم کار را گرفته بود و همراه معمار هم رفتار ظاهرا دوستانه ای داشتند. گفتم شاید از معرفت آنها از تقصیرات ام بگذرند. یک موقع متوجه شدم که چهار طرف ام را محاصره کرده اند. هر کدام با توته های آهن بطرف ام می آمدند. میمار از همه جلوتر آمد و سیلی به طرف چپ صورتم کشید که وز وز اش بلند و درد سوز ناک از فرق سرم تا کف پایم دمید. تا سیلی دوم را میخواست بزند آصیف خودش رساند و گفت:" چی شده آقا میمار؟" معمار دستش را کشید و گفت:" این پسره به ما تهمت می بنده الان..." آصیف راه مصلحت گونه ای را در پیش گرفت وگفت:" ببخش آقا میمار اشتباه کرده." خواستم از خود دفاع بکنم. ولی آصیف با چشمک فهماند که از خیرش بگذرم. همینکه اینجا هستی خودش جرم است. انگشت ام را بگوشم داخل میکنم و کمی تکان میدهم که وز وز اش کمتر شود. ولی آب از آب تکان نمیخورد مثل که خانه ای زنبور در آنجا باشد پیوست سرو صدای ادامه می یابد. کمپل را از بالای پاهایم بر میدارم شعاع آفتاب کاملا اتاق بدون پنجره مانرا پور کرده است. کم کم هوای گرم را احساس میکنم. تا میخواهم از جایم بلند شوم که صدای پایی را احساس میکنم. می بینم که همان میمار است. زود به سر جایم می نشینم. می ترسم که باز هم... وقتی به چشمانش خیره میشوم؛ کاملا متفاوت از دیروز. قهر و غضب داده جایش را به رحم و مروت، گونه هایش مثل آنکه مدام گریه کرده باشد سرخ شده بود و با یک دید محبت گونه ای گفت:" پسرم بیا اینجا من، من معذرت میخواهم." من هم باور کردم رفتم به دهلیز، دستم را گرفت و ادامه داد:" رضا امروز به سربازی رفت. دلم واسه اش ناآرومه. الان درک میکنم که پدر و مادر تان واسه شما چی میکشند. لطفا مرا ببخش، عذر میکنم، یگانه پسرم است که سالم برگرده." از چهره پریشان اش دلم از بغض سبک شد و گفتم:" درسته، بخشیدم. ولی متوجه باش ماهم خدایی داریم." 6/6/1391 کابل
موضوعات مرتبط: داستان ها [ دوشنبه ششم شهریور 1391 ] [ 10:14 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
گفتم... گفت... حیات الله مهریار گفتم:" نخور!" گفت:" میخورم بتو چی؟" گفتم:" بد است کلان آدم استی." گفت:" کلانی به عقل است نه به جسم." خندیدم و گفتم:" حرف که مه میگفتم تو گفتی." شرمید و گفت:" اصلا به تو چی؟ هر کس جزایش را می کشد." گفتم:" جانم! درست است ولی همه می بینند در این رفت و آمد مردم، کسی ببیند فکر میکنه که همه شان میخورند. تازه اگر پولیس جنایی ببیند باز بورو دیگه عمر ته در محبس تیر کو." کمی مکث کرد و آهسته گفت:" میروم جای دیگه میخورم، دور هم نه پشت کراچی. اگر کسی آمد مره خبر بته." گفتم:" اونجه خدا نمی بینه؟" سرش را تکان داد و گفت:" خوب ببیند، مگه چی؟ از ما چی مانده که نواسه بچگی ام بخوره." گفتم:" گناه دارد مگه چی میشه که دو ساعت دیگه هم صبر کنی؟" گفت:" نمیشه. اصلا صبرم به سر آمده. یک زره انرژی در وجودم نمانده. حتا به سختی همرایت گپ میزنم." گفتم:" راست میگی. ولی کم گناه که نکردی، به این آسانی بخشیده میشه؟ خوبه دیگه باید ریاضت بکشی و گرسنگی و تشنگی را تحمل کنی؟ مگه نشینیده ای که غذای روح انسان گرسنگی است؟" بایک حس نا باورانه رو در رویم ایستاد و گفت:" روح دیگه کیلوی چند است؟ اصلا ثواب را هم نمی خواهم بگذار در او دنیا هر قدر زجر میته بته. اصلا از کجا معلومه که زجر بته. اصلا از کجا معلومه که قبول شوه. هه! در حالیکه از صبح تا غروب در سر سرک هیچ نخوری یک کیلو خاک میخوری. این هم شد روزه؟" گفتم:" از ما که امر بمعروف و نهی ازمنکر است. اونش را خودت می فامی." در حال نشتن کنار کراچی اش گفت:" امر به معروف و نهی ازمنکر ات را به کسی کن که نمی فهمد. تو اگر یک رویش را خواندی مه هر دو رویش را." گفتم:" آنچه خدا گفته تو انجام بده. خدا مهربان است. خودش از حال ما باخبر است، اگر در سر سرک از صبح تا غروب صدا نزنی که هله زردک ارزان شد نفقه خانواده خوده از کجا کنیم؟ خدا بخشنده است. میفامه که ما مجبوریم..." کمی با جدیت گفت:" من دیگه حلقم با هم می چسپد. صدا زده نمیتانم. تا حال هیچ سودا هم نکرده ام. بان که پولیس جنایی ببیند." گفتم:" رفیق! خدا خودش روزی رسان است. شاید کسی پیدا شود همه شانرا خریده ببرد." طعنه آمیز گفت:" هه! تو دلته خوش کن که خدا از موری ده خانه ات پول می اندازه. ساعت چهارونیم بجه شده چایرک اش را نفروخته ام. میگه در یک سات دیگه خلاص میشه؟ مه دیگه صبرم به آخر رسیده." گفتم:" صبر کن رفیق! زیاد مانده باشه یک و نیم ساعت دیگه. شاید مشتری هم بیایه و تو مصروف شوی. باز هیچ نفامی که روز چطور گذشت؟" پیش کراچی اش نشست. سرش را به به کراچی تکیه داد. ساکت ماند. حرف نزد. دستانش بی اراده به کنارش لم داد. فکر کردم که غش کرده است. تا خواستم صدا بزنم مشتری آمد و خودش از جایش بلند شد و زردک را به کاسه ترازو گذاشت. من هم مشغول با مشتری های خودم. صدا میزدم:" هله سه بسته اش ده افغانی. هله لیلام شد سه بسته اش ده افغانی..." یک موقع متوجه شدم که او کنار کراچی اش نیست. حس کنجکاوی در ذهنم آمد که نکند جمشید را پولیس جنایی برده باشد؟ دوبار در روزهای اول روزه هم بی طاقت شده بود. مدام کوشش میکرد که آب برای شستن ترکاری آورده بودم به حلقوم اش بریزد. حتی یکروز که من نبودم در محضر عام کیک را به دهن اش فرو برده بود. روزه اش را نوش جان کرده بود. از کسی نه شرمیده بود. از خدا نه شرمیده بود. از مردم نه شرمیده بود. از عقل اش هیچ کار نگرفته بود. پولیس جنایی از دستش گرفته بود و برده بود به پوسته. وقتی حامد صاحب کراچی پهلویش به من زنگ زد باخبر شدم. به پدرش چیزی نگفتم. به دیگه رفقایش هم چیزی نگفتم. رفتم و ضامن شدم. پدرش پیری سر تیاغ است. دل آدم میسوزه که خبر بد بدهد برایش. نان آور خانه است بچه اش. اگر پوسته بردنش باخبر میشد فشارش بالا میرفت. فشارش به 160 می رسید. خون ریزی مغزی میکرد. باز به داکتر می برد. شاید... پدرش به من اعتماد داشت. یک روز سر تیاغ آمد و گفت:" متوجه امو بچه ازمه باش. او کلان شده ولی عقل نداره. تو کلان هستی زندگی سرت میشه. او دیگه بیخی ایمان ضعیف داره..." یک نگاه گذرا کردم به چهار سویم تا به پشت کراچی اش، ترسیدم که باز اگه در پوسته برده باشه خودم هم ده بلا میمانم. ناگهان متوجه شدم که یکدانه زردک کلان را برداشته و آب میکشد. فهمیدم که بالاخره کار خود را کرده است. قهرم آمد دیگر حرفی با او نزدم. او بعد از آن به مجرد که مشتری کم میشد در پشت کراچی اش گم میشد و از نشخوار اش همه چیز هویدا بود. و صدا زدن های بی مانند اش که هله زردک ارزان شد گوشهای عابرین را می خراشید. لحظه به لحظه به اطرافش مشتری حلقه میزد. ترکاری هایم نزدیک به تمام شدن بود. خواستم بگویم من که نخوردم هم زنده ماندم. دیدم که در پشت کراچی اش که با دیوار ساختمان مخروبه پیوند داشت دم زردک را به عنوان آخرین لقمه اش به دهن فروبرد و با افتخار بطرف من به جویدن شد. رویم را برگرداندم که صدای الله اکبر گوشهایم را نوازش داد. 22/5/1391 کابل
موضوعات مرتبط: داستان ها [ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 ] [ 11:29 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
شامل شدن دوباره به مکتب در دوره دولت موقت به صنف ده هم خواستم شامل شوم، ولی مشکل بودن درس ها باعث شد که صنف نهم را ترجیح بدهم. در صنف نهم همه بیگانه بودند بجز دو و سه نفر دیگر که مثل من از ایران برگشته بودند. روز ها میگذشت و مغز ما از سیمان و سنگ های ایران پور شده بود. از درسها به آسانی سر در نمی آوردیم. خصوصا انگلیسی برایم سختی میکرد. یکی از هم صنفی هایم که همیشه در گوشه یی می نشست با چهره زیبا و خلق نیک که داشت باعث شد ارتباط درسی برقرار کنیم. او کم و بیش انگلیسی را در کابل کورس خوانده بود و برایم رهنمایی میکرد. از رهنمایی و همکاری او مرا چنان شیفته خودش ساخت که بعنوان بهترین دوست در طول عمرم بحساب می آورم. چوکی و یا فرش در صنف ها نبود همه بالای سنگ ها در کنج و کنار صنف می نشستند. یکروز وقتی بطرف دهلیز رفتم دیدم که یک چوکی یک نفری در تحویل خانه مانده است. آنروز آنرا برداشتم و به صنف آوردم و با دوستم بالای آن می نشستیم، صمیمیت من هم باعث شد که او خودش را در جمع شاگردان که از منطقه خود شان نبود و سال اول بود که آمده بود احساس تنهایی نکند. استادان که برای درس می آمدند رویه شان کاملا تغیر کرده بودند آن سیاست های دیکتاتورانه که سالهای پیش داشتند وجود نداشت و چوب در دستان شان نمی دیدیم. کم کم احساس شوق خواندن دردلم زنده میشد و همواره تلاش میکردم که درس ام رابخوانم. در سالهای قبل شب امتحان را با نوشتن نقل ها صرف میکردم، ولی در دوره جدید خلاف آن همیشه درس می خواندم. درسهای که برایم مشکل بود با دوست صمیمی ام علی رضا سروش مرور می کردم تا اینکه امتحان چهار نیم ماه فرا رسید و در اثر سعی و تلاش ام در امتحان زیاد مشکل نداشتم. حتا به درجه هم آمدم. این مسئله برایم و دیگران مایه افتخار به حساب می آمد. درسها ادامه داشت و استادان هم با صمیمیت خاص برخورد می کردند. امتحان سالانه را با اندک تفاوت نمره چهار شدم. در زمستان راه کابل را برای سپری کردن کورس های زمستان به پیش گرفتم و در زمستان با مشکلات زیادی رو برو شدیم و چیز های را آموختیم. سال که صنف ده میشدیم دوستان مثل حنیف دانشیار که حال شخصیت کلان جامعه خود شده و تعدادی از همی صنفی هایش مصمم شدن که تمام مکاتیب مالستان را منسجم ساخته و نهاد فرهنگی را تشکیل نمایند. در یک برنامه که در مکتب زردک قرار بود برویم از جمله دوستان من هم شامل بودم. استاد اخلاقی که تلاش های پیگیرش در همه ابعاد اعم از درس و هماهنگی میان شاگردان و استادان از یادم نمی رود بعنوان کلان ما بود. وقتی در مکتب رفتیم سخنان آغاز شد و تعدادی از معلمین مکتب حضور داشتند و چند شاگرد دختر و پسر نیز بودند که ترانه معارف را خواندند که در دل ما ننشست. همین بود که استاد جوهر شاه اخلاقی به من و محمد جمعه یکی از هم صنفی هایم اشاره کرد که ترانه معارف را بطور درست بخوانیم. برای من اولین بار ام بود که ترانه میخواندم و جرئت که تصورم خودم نمیشد به نمایش گذاشتم. بعداً استاد اخلاقی از شاگردان سوال ذهنی را مطرح کرد که جواب اش لاینحل ماند. روزی استاد اخلاق به شاگردان دستور داد که هر کس مقاله ای نوشته کند که یکی از روز ها مقاله ای را عنوانی مادر نوشتم و در صنف به خوانش گرفتم. از اینکه غریبانه نوشته بودم و خودم هم زیر تاثیر رفتم چیزی نمانده بود که گریه کنم. استاد اخلاق چند بار بعد از آن از مقاله ام یاد کرده و مورد تحسین قرار داد. علی رضا سروش که حالا همانند من از رشته زبان و ادبیات فارغ گردیده است بهترین بهانه ای شده بود که هر روز به مکتب بروم. روز های شنبه که او از خانه اش می آمد چشمانم به دروازه صنف بود که چی وقت داخل میشود ولی بعضی از شنبه ها بنا بر مشکلات در خانه برایش پیش می آمد، نمیتوانست به مکتب بیاید. خانه آنها در شینه ده بود و بیشتر از یک ساعت راه موتور سایکل از میرآدینه فاصله دارد. وقتی فردایش می آمد او قصه میکرد که دیروز به سخت ترین حالت برایم گذشت خیلی دق شده بودم و از نرفتنم سخت پشیمان. با این حال هر دوی مان دوستان صمیمی بودیم که هر گز فراموش نخواهد شد. بعد ها محمد آصیف میرپور به جمع ما افزود شد ولی متاسفانه که سال بعد اش علی رضا به مکب شینه ده رفت و ما را تنها گذاشت. صنف ده هم با هیاهوی خود گذشت در صنف یازده بودیم که یک نفر را در صحن مکتب دیدیم و بچه ها شوخی میکردند که تازه از بین کارتن بیرون کرده. من آشنایی نداشتم ولی دیگران میگفتند که باچه شیخ عوض است. وقتی در صنف آمدیم او را هم در صنف مان معرفی کرد. هر کدام مان علاقه داشتیم که کنار مان بنشیند. او تنها کسی را که می شناخت از همی صنفی های قدیمی اش بود که کنارش نشست. نشستن کنار او فقط تا تفریح دوام یافت. بعد کنار من که چوکی خالی بود آمد و از من تقسیم اوقات را جویای احوال شد و مفصل برایش تعریف کردم، همان رفتارم باعث که رفیق رمز و رازم شود و همانند علی رضا و آصیف تکیه گاه خوبی برایم شود. آصیف میرپور آهنگ (ما چهار تا برادر...) را مدام زمزمه میکرد و با شوق و شادی خاص صنف یازده را به پایان رسانیدیم. وقتی در صنف کدام مسئله ای پیش می آمد حرف که یکی از ما می زدیم تمام هم صنفی ها قبول میکرد. زمستان وقتی برای کورس به کابل رفتیم مرا به عنوان نماینده تعیین کردن که یک هفته قبل از آنها باید می آمدم و حویلی میگرفتم. حرف آنها هم به زمین مانده نتوانستم با مشکلات زیاد از یک رهنمایی به دیگه رهنمایی بالاخره یک حویلی را گرایه گرفتم. حویلی بسیار کلان بود که در طی دو طبقه اعمار شده بود. اتاق های خالی را به کرایه دادیم که در آن میان چند نفر از دوستان مان که امتحان کانکور میدادند با قیمت کمتر از اتاق خودمان در اختیار شان گذاشتیم. در آن میان حسن شاه هم که سال قبل با آصیف دعوا کرده بودند و حتی کار شان به حوزه کشانیده شده بود. از این بابت آصیف از آمدن او راضی نبود ولی از سوی هم حسن شاه آب و نمک خوره مان بود و از دوستان نزدیک کاکایم. بالاخره رضایت آصیف را گرفتم و مدت یک ماه در آنجا بود و هر جمه وظیفه داشتم که از هر یک اتاق ها یکنفر را برای پاک کاری حویلی درخواست میکردم و حویلی را پاک میکردیم. در آن میان از اتاق حسن شاه کسی حاضر نمیشد و با هزاران طعنه و ... رو برو میشدم ولی تیر خوده می آوردم. از سوی هم یک اتاق دیگر را به بچه های که یک صنف از ما پایین بودند کرایه داده بودیم که کرایه شان عین کرایه که خود مان پرداخت میکردیم بود. آنها بی نظمی های زیاد را به راه می انداخت باعث اختلال در درس خواندن دیگران میشد. از همین رو لازم دانستم که از ایشان خواهش کنم که آرامش خود را حفظ کنند، ولی از آن میان یکی که حالا در مزار شریف حقوق می خواند با زبان زشت خواهش ام را پاسخ گفت. سخن ما از حد معمول گذشت و تمام بچه ها خبر شدند از جمله آصیف و اسحق علی از دوستانم زود خود شانرا رساندند و مانع گفتگو های مان شد و آصیف نیز اخطار را برایشان داد که متوجه حرکت های شان باشد. وقتی صنف دوازده شدیم صمیمیت مان بیشتر و بیشتر شده می رفت. هر کدام تلاش میکردند که زیاد تر بی آموزند و در هر موارد بسیار آگاهانه و با هماهنگی رفتار میکردیم. یکروز که معلم عوض نیامده بود به اداره مکتب مراجعه کردیم که درس های مان عقب مانده و چندین ساعت درسی را استاد درس نداده است. آنها نیز با ما همنوا شد و گفت که شما چی تصمیم گرفته اید. ما گفتیم که در دکانش برای درس خواندن می رویم. معلم بختیاری تباشیر را به طرف مان گرفت و گفت که این هم تباشیر بروید و درس بخوانید. از همانجا همه مان بسوی بازار حرکت کردیم ولی دکان معلم عوض بسته بود و بعد در دکان یونوس یکی از هم صنفی هایم رفتیم و تصمیم گرفتیم که باید بصورت جدی عمل کنیم. همه موافقت کردند که استادان باید درس های شانرا به وجه احسن به پیش برند و در غیر آن شکایت خود را به مراجع بالا تر می رسانیم. مسابقات فوتبال را میان صنف های مکتب میرآدینه راه اندازی کردند که در آن میان مدافع قهرمان به حساب می آمدیم. یکی از بازی های که با صنف نهم داشتیم در چمن آبدانه با جدیت تمام حاضر شدیم و اگر آن بازی رامی بردیم به فاینل راه می یافتیم. بازی سخت بود و یک گل را هم به ثمر رسانده بودیم. در نیمه دوم بخاطر حفظ گول زده دروازه بان نشستم. وقتی که توپ به نزدیک ام آمد آنرا با دستم در بغل گرفتم در همین اثنا خالق جاجی که حالا به خالق مالستانی معروف است ضربه ای محکم به دستم زد. وقتی توپ را رها کردم متوجه شدم که دستم را شکسته بود. مجبور شدم که بازی را ترک کنم. بعد از آن ما را هم گول زده بود و بازی هم مساوی به پایان رسیده بود. تابستان که صنف دوازده بودیم معلمان را با هزار چال و نیرنگ راضی ساختیم که اجازه بدهند به کابل برویم و پیش کانکوری بخوانیم. بعد با تعدادی از همصنفان حرکت کردیم و در طول راه با شوخی ها همراه بود. از غزنی به کابل به کاستر سوار شدیم و در نصف راه تعدادی خواب بودند و تعدادی بیدار که سرو صدای بلند شد، تا موتر ایستاد شد حدود دو صد متر دور شدیم. متوجه شدم که بستره های که در بالای موتر بسته بودیم در بالای سرک شاهراه تیت و پراگنده شده است. دوباره برگشتیم و مقدار که در چشم دید داشت جمع کردیم و در بالای کاستر بستیم. در آن میان بستره غلام حسین کاملا مفقود شده بود که در میان آن لباسهایش نیز شامل بود. با موتروان دعوای مان بلند شد و تقاضای قیمت آنرا میکردیم. دعوا دامه داشت تا اینکه به کابل رسیدیم و در آنجا محمد خان ( مهدی) در کابل بود و او نیز آمد و جویای سرو صدای ما شد. وقتی یونوس برادرش:" آری بستره را با این غد پیچول گاب بسته بود و بستره غلام حسین...: وقتی از موضوع آگاهی یافت نزد موتروان رفت و مدام میگفت:" بپرداخت، بپرداخت..." موتروان هم از خود دفاع میکرد و گفت:" او بیادر بستره راه خو خود شما بسته بودید مه که نبستم..." وقتی از یونوس پرسیدم که او راست میگوید؟ سرش را به نشانه ای تایید تکان و گفت که خود یونوس بسته بوده است. از همانجا فهمیدم که مقصر خود ما هستیم. بالاخره موتروان را قانع ساختیم که بستره خواب اش را به غلام حسین بدهد. غلام حسین بستره خواب راگرفت و به هوتل رفتیم. شب که بستره را باز کردیم بوی تعفن دماغ مانرا خراشید و از باز کردن آن گذشتیم و دوباره بستره را به صاحب اش دادیم.
موضوعات مرتبط: خاطره ها [ سه شنبه هفدهم مرداد 1391 ] [ 9:32 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
مهمانی ها در مالستاناز آنجای که مردم افغانستان در مهمان نوازی خود از جایگاه والای بر خوردار اند و شهرت منطقوی وجهانی دارند، مردم مالستان که عضوی از پیکر این ملت بزرگ است نیز در مهمان نوازی زبانزد همه می باشند و مهمانی های متفاوت رسمی وغیر رسمی دارند، این موضوع از لحاظ برخورد اجتماعی آن کاملا درخور توجه و قابل تامل میباشد. چون ترتیب دادن مهمانی ها و رفت و آمد ها میان جامعه باعث ایجاد صمیمیت میان اقشار جامعه میگردد که نتاییج بس ارزنده ای را بدنبال می داشته باشد. قابل زکر است که در اینجا تلاش بر آن شده است تا نام از این مهمانی ها حفظ گردد نه آنکه به تفصیل پرداخته باشم. چنانچه دکتر شریعتی سحر می گفت: ما امروز نیاز جدی به حفظ و نگهداشت همه چیز نیاز مندیم که در طول سالیان به فراموشی سپرده میشود. تحلیل آنرا بگذاریم به کسانی که میخوانند و ابراز نظر شان را در ابعاد مختلف بیان میکنند. از این رو در اینجا ازمهمانی های رسمی آن به تفصیل یاد آوری می شود.
1- مهمانی مسافرهمانطوریکه از نامش هویدا است این مهمانی برای افرادیکه ازمسافرت به منطقه و دیارشان دوباره رجعت می کنند، ترتیب داده می شود. کسانیکه نیز تازه وارد به منطقه باشد به عنوان مهمان به خانه دعوت می شود. به خاطر عزت و میزبانی از او و یا به خاطر آب ونمک شدن با او، وی را با جمعی ازمردم قریه، اقارب و نزدیکان به خانه اش دعوت میکند. مهمانی مسافر در مالستان طوری است که هرکسی از سفر برمی گردد، پس از گذشت چند روز از جانب دوستان، اقارب، همسایه ها و رفقایش به مهمانی دعوت می شود. مهمانی مسافر به صورت فامیلی ومردانه صورت می گیرد. درصورتکه شخص با فامیلی خود برگشت کرده باشد ویا شخص تازه وارد باشد، باخانواده ودوستان به خانۀ میزبان دعوت می شوند. این مهمانی ها ممکن بصورت مفصل گرفته شود ویا هم به صورت مختصر. به هرحال توانایی میزبان شرط است. و به هر پیمانه ای که باشد مسافر یا شخص تازه وارد را به مهمانی دعوت می نمایند. 2- مهمانی دخترزمانیکه تصمیم بر آن شد تا دختر عروسی نماید وبه خانۀ بختش برود، قبل از عروسی از طرف اقاربش«کاکا، ماما، عمه، خاله، خواهر» به مهمانی دعوت می شود. این مهمانی طوری است که قبل از آنکه مراسم عروسی فرا برسد، اقارب او هریک به نوبت دختر را به مهمانی دعوت میکنند. تعداد از زنان ودختران همراه با دختر به خانۀ میزبان می روند و دختر از طرف میزبان در این مهمانی تحفۀ به عنوان دعا دریافت می نماید. این تحایف را کسانی که در شرینی خوری ویا قبل و بعد از آن تحفه ای از جانب خانواده دختر دریافت کرده اند، به دختر تحفه می دهند. این تحفه ها گرانبها و یا اندک و کم بها باشد، میزبان نظر به توانایی خود و نظر به تحفۀ که قبلاً از جانب خانواده عروس دریافت نموده است به دختر تحفه میدهد. 3- مهمانی قودغو[1]مهمانی قودغو یکی از مهمانی های مروج در مالستان است. مهمانی «قودغو» بعد از مراسم شیرینی خوری، عروسی ترتیب داده می شود. بعد از مراسم شیرینی خوری کسیکه از اقارب داماد خواه مادر او باشد و یا کسی دیگر از اقارب او به عنوان قودغو به خانۀ دختر آمده است، از طرف اقارب خانوادۀ دختر به مهمانی دعوت می شود، نزدیکان دختر به نوبت هرکدام قودغو را به مهمانی دعوت می کنند وطبق رسم معمول قودغو نمی تواند از این دعوت ابا ورزد، شاید تعارف بکند ولی به صورت قطعی نمی تواند ابا ورزد. در روز یا شب موعود قودغو با جمعی از زنان به خانۀ
موضوعات مرتبط: فرهنگ عامه ادامه مطلب [ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 11:4 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
دوره مهاجرت فضای میرآدینه کاملا طالبانی شده بود. هر کس تلاش میکرد که لنگی کلان را به سر بپیچاند و ریش های دراز را بماند تا طالبی معلوم شود. حوصله من هم به سر رسید بود. همیشه پافشاری داشتم که به ایران میروم. پدرم از رفتنم به ایران خیلی می ترسید. چون همواره از قصه های کسانی که اوردگاه سنگ سفید و تل سیاه را تجربه کرده بودند با خبر بود. وقتی جلب طالبان به سر زبانها می افتاد میگفت یک نفر جایی ( از نزدیکان) پیدا شود باز بورو. من که با دیدن عکس های زیبا و منظره های دل انگیز ایران به حیرت می افتادم مدام تلاش میکردم که بهانه ای برای رفتنم پیدا شود. از ملا هم فال گرفته بودند که مشکل نیست انشاالله. خرچ راه ما آماده شد. خالقداد برادر بزرگم مرا تا پاکستان همراهی میکرد. روز قبل از رفتن کتابچه ای صد برگه را دیدم که در آن از دست خط برادر دیگرم محمد آصف بود. وقت که او میخواست به ایران برود بطور یادگار نوشته بود که:" برادر از برادر دور باشد/ دلش چون خانه ای زنبور باشد. نوشتم خط برای یادگاری/ نمیدانم در این دنیا بمانی یا نمانی؟) با خواندن آن دلم برای برادرم عقده گرفت و به خود نیاوردم زود از خود دور کردم که مادرم در کنارم بود با خبر نشود. بعد من هم قلم را گرفتم و چند سطری در آن نوشتم که عنوانی همان یادگاری بود که راه پر مخاطره را در پیش گرفته بودم. فردا اول صبح طبق معمول مادرم تخم مرغ را پذیده بود و همراه با برادر بزرگم نوش جان کردیم و گوسفند را از سر تا دم اش دست کشیدم که نذری باشد که به سلامت بر گردم. از اونجا خدا حافظی کردیم و همه فامیل چشمان شان پر آب شده بود. پدرم با آنکه همیشه قهر میشد خوب میدانستم که گلونش را عقده گرفته است ولی تیر خوده می آورد که در پیش دیگران کم غیرت نمایان نشود. وقتی در کوتل دوره رسیدیم خستگی راه و خرابی آن از آمدنم پشیمان شدم. ولی دیگر راهی برای بازگشت نبود و غیرت آدم تقاضا نمیکرد که بر گردد. شب را در مسجد نزدیک کوتل قچغو ماندیم و فردایش بعد از نماز راهی سنگ ماشه شدیم. راه ها همه پر از برف بود تنها از سنگ ماشه به بعد راه موتر باز بود. تعداد ما که به هشت نفر می رسیدیم یک موتر جیپ را گرفتیم و به انگوری ما را رساند. از آنجا تا به قندهار که راها چشمان آدم را سفید می کرد با هزاران ترس و لرز که به جرم مسافرت به جنگ برده نشویم، رسیدیم. شب را قندهار بودیم و در هوتل که از شر پشه های نیش زن و قیدی جای اصلا خوابم نبرد. تا اینکه آذان گوشهای مانرا نوازش داد و بعد از نماز خواندن به سمت ویش در حرکت شدیم. وقتی به اده ویش رسیدیم برای اولین بارم بود که موتر تونس سوار میشدم. من و یکی دیگر از همسفرانم در چوکی عقب بودم که در کنار یک مرد ریش دراز و با کالای که بوی اش سرم را به درد آورده بود. به سخت ترین حالت به ویش رسیدیم و در آنجا قاچاقبران بودند که به هر یک مان قیمت می گذاشتن و گذشتاندن از مرض را پول میگرفتند. بالاخره بایکی از آنها حرکت کردیم. همه مانرا گفتند که باید روی تانرا بپچانید و مثل گوسفندان در داخل ریگشه جای مان کرد. وقتی نزدیک مرز رسیدیم، پولیس پاکستان با میله آهنی پرده موتر را بالا زد و گفت:" تول هزاره گان دی." نمیدانم چقدر پول به آن داد و از مرض گذشتیم. او طرف مرض در موتر های مینی بس سوار شدیم حدود دو ساعت طول کشید تا سواری های آن پوره شدند. از شدت گرما بدن ما مثل که از زیر آب بیرون شده باشی تر شده بود. بعد از دو ساعت یکی از صاحبان موتر آمد و تمام بچه های که هم سن و سالم بودند به بالای موتر روان مان کرد و در آنجا فقط نشسته میشد و دریچه ای برای هوا وجود نداشت. همه مان اولین بار مان بود با چنین کاری رو بروشده بودیم، جرئت بلند شدن را نداشتیم. هر کدام شان می آمدن و ما را مثل گوسفندان حساب میکردند و نفر های خود را نشانی میکردند. آن هم با سخت ترین حالت گذشت تا که به نصف شب به کویته رسیدیم. یک شبانه روز در پاکستان ماندم تا عکس گرفتم و حمام و از این چیزها. بعد از یک شبانه روز قاچاقبر ایران را برادرم پیدا کرد و او ما را به تفتان انتقال داد. مدت چهار روز را در تفتان با گرما ترین روزها و شب ها و آب شور آن گذراندیم. تا اینکه قاچاقبر همراه با دیگر نفر هایش رسید و اول صبح قرار شد که بطرف مرز ایران برویم. از دور ما را نشان داد که چراغهای که بطور منظم کنار هم روشن اند مرز ایران است. بعد در دو تویوتا سوار مان کرد با سرعت بالا ما را تا آن نزدیکی های مرض رسانید. بیم آن می رفت که هر لحظه عساکر ایرانی فیر کند. سخنان کسانی که قبلا به ایران رفته بودند یه یادم می آمد و با تمام ترس ولرز راه را می پیمودیم. همه درد ها و رنجها، و مشکلات را که از پیاده رفتن دو شبانه روز و زندانی شدن آن در اوردوگاهای ایران شنیده بودم پذیرفته بودم. نزدیک خارتار از موتر پایین مان کرد و از پاره شده گی خارتار یک پشت دیگر به آن طرف رد میشدیم. او طرف مرز در همان لحظه تویوتاهای دیگر حاضر شدند و سریع به آن بالا شدیم. وقتی خواستیم حرکت کنیم عکسر ایران که در آنجا حضور داشت تفنگ اش را آماده فیر کرد. قاچاقبر زود پایین شد و مقدار پول را به آن داد. بعد حرکت کردیم اگر کسی خود را بلند میگرفت مطمئن بودم که باد او را به زمین می انداخت. تا اینکه به نزدیک یک پل رسیدیم و همه مانرا به آنجا پایین کرد. بعد نام های پاسپورت مانرا به خوانش گرفت و بازهم در موتر دیگر بالاشدیم و تا به زاهدان رسیدیم. از آنجا تا مشهد با پاسپورت عبور کردیم. در مشهد حدود چهار شبانه روز را ماندیم. آنچه را که در آرزویش بودیم، یعنی مشرف شدن در حرم امام رضا ع بود که زوار می شدیم. از مشهد تا به تهران توسط قطار درجه سه رفتیم. وقتی به تهران رسیدیم مرا نزد خسر بره برادرم بردند و او خدا بیامرز مرا به پیش برادرم رساند. روز ها پی هم می آمد و میگذشت و کم کم یاد و خانواده از سرم دور میشد و همواره در فکر درست کردن دوغاب و ملاد بودم. یکی از روز ها که برادرم به خانه آمده بود و کار او به من و شریک او تعلق میگرفت مشغول کار بودیم. سالهای بود که آب تهران پرچوی داده میشد. به همین منظور باید مقدار آب ذخیره را میگرفتیم. وقتی طبقه چهارم رفتم که بشکه را برای آب بیاورم از پشت سرم یک پسر ایرانی آمد که پدر و کاکایش نیز در همان ساختمان کار میکرد. او نماند که بشکه را من ببرم. گپ های رد و بدل شد و من از خیرش گذشتم چون کشورش بود و پدرش آنجا بود و ... وقتی بطرف زیرزمین میخواستم بروم در طبقه دوم سر راهم سبز شد که افغانی کثافت به داداش ام چی گیر دادی؟ سخت متحیر شدم خواستم از خود دفاع کنم که مجال آنرا نداد و بسویم حرکت کرد، من فرار را بهترین راه دانستم تا دیگران را در جریان بگذارم که حل مشکل شود. به هر سو که دویدم راهم را گرفته بود. بالاخره پدر همان بچه سیلی به صورت ام زد که گوشم کر شد. شنوایی اولی خود را از دست داد. وقتی دیگران آمدند کار از کار گذشته بود. چاره ای نداشتم جز آنکه تیر خوده می آوردم. چند روز به همین منوال گذشت، اول صبح روز جمعه بود میخواستیم که خستگی مانرا رفع کنیم، همان ایرانی دروازه را گشود دیگران در خواب بودند فکر کردم بازهم برای زدنم آمده اند. ولی چهره اش کاملا عوض شده بود. چشمان پر آب همراه با غم در چهره اش میشد. به پیش ام عذر کرد که او را ببخشم و میگفت که حالا درک میکنم که پسر خودم از من دور میشود و به سر بازی میرود. وقتی چشمان گریان او را دیدم رحمی به دلم آمد و گفتم درسته بخشیدم ولی همیشه متوجه باش! روز های جمعه معمول بود که کار نکنیم و فوتبال بازی کنیم. تا خسته گای های کار و دق شدن در فراق خانواده را از خود دور کنیم. از همان رو یک زمین را در منطقه شهران تهران از هر طرف جمع می شدیم که تمام آنها را میرآدینه ها تشکیل می داد. در آنجا حدود هشت تیم بودیم کاب گذاشته بودیم و من بعنوان دروازه بان تیم خود مان بودم، روز ها بخوبی سپری میشد و خانه، پدر، مادر را کمتر نبود شانرا احساس میکردم. فکر میکردم که راه بازگشت دیگر وجود ندارد. خبر ها از پیشروی های پیاپی طالبان وقتل عام ها... مثل همیشه راهی میدان فوتبال شدیم و آنروز تیم ما نیمه اول را تقریبا بازی کرده بود که از چهار طرف توسط پولیس محاصره شدیم. همه مانرا به وسط زمین جمع کردند و از میان مان حدود سی تا چهل نفر را بر گزید و به اتوبوس ها سوار کردند. در آن میان دو نفر از همی تیمی های ما که هر دو برادر هم بودند نیز شامل میشد. آنچه که قرار بود در ختم بازی جوایز برای برنده شده گان توزیع شود همه نقش بر آب شد و با دل های پر خون به اتاق مان برگشتیم و دیگران را به افغانستان رد مرز کردند. از رسیدنم به ایران دو سال میگذشت و سنگ کاری های نما و کف را کار همه روزی ما شده بود. در اخبار می شیندیم که امریکا به افغانستان حمله کرده است، افغانستان از شر طالبان در امان شده و اولین بار بود که در منطقه مان تلفن رفته بود. بعد از چند سال دوری خوشحال بودیم که با فامیل هم صحبت می شویم. در ماه های اخیر سال که برادر بزرگم نیز به ایران آمده بود کدام رنجش نداشتم، کار ها را آنها سرو سامان میداد و من فقط کار میکردم. ولی بعد از آنکه افغانستان امنیت شد هر دو برادرم عازم افغانستان شدند. یک باره مسئولیت های سنگین کار بدوش من گذاشته شد و از اینکه خط خواندن و نوشتن را بدرستی میدانستم برایم غنیمت بود میتوانستم با مهندسان ایرانی جر وبحث نمایم تا از حق مان دفاع کنم. برادرم وقتی به خانه رسیدند چند ماهی گذشت و بعد برایشان زنگ زدم و احوال گرفتم. آنان گفتند که وضعیت بهتر شده میرود و تو میتوانی بر گردی و درس ات را ادامه بدهی. این سخن مثل برق در ذهنم دمید و مرا امیدوار ساخت که به وطن بر گردم. بعد از آن برادرم زنگ زد و گفت که با دوست عزیزم علی حسین که حالا انجینیر است و برای خود مردی شده است راهی افغانستان گردم. کار را که با حضرت برادر یازنه ام شریک گرفته بودیم او هم لطف کرد و از رفتنم به وطن موافقت کرد. همین بود که کار های را که انجام داده بودیم حساب کردیم و من همرای علی حسین به تحفه خریدن شروع کردیم. از تهران تا به مشهد با قطار درجه دو آمدیم و مشهد را دوباره از صدق دل زیارت کردیم و خدا را شکر کشیدیم که دوباره این زمینه را مساعد ساخت که خدمت امام برسیم و ادای احترام کنیم. از آنجا به هرات رسیدم به مجرد که از مرز عبور کردیم گرد و خاک از هر سو به فضا بر خواسته بود و گداهای عجیب غریب با اداهای خاص درخواست صدقه میکردند. موتروانان هر کدام به سوی خود می کشید که با ما برویم. بالاخره یک موتر سراچه را انتخاب کردیم و تا دو ساعت در سرک های خرابه به شهر هرات رسیدیم. شب را در آنجا با مسافرین دیگر که در راه باهم آشنا شه بودیم در اتاق تنک و تاریک گذراندیم. فردایش در راه دور و دراز تا به قندهار حرکت کردیم که در یک موتر سراچه هفت نفر سواری که با موتروان هشت نفر می شد همراه با بستره های مان در حرکت بودیم که در یک دشت بی سر و پا موتر پنچر شد. دیگران کمی ترسیده بودند که دزدان از راه نرسند ولی من از اینکه به کشور خودم قدم گذاشته بودم هیچگونه هراسی را احساس نمی کردم. نزدیکی های شب بود که به قندهار رسیدیم و دو طرف سرک ها را گل های رنگارنگ تریاک زیبا ساخته بود و منظره های دیدنی اش خستگی مسافرت دو ساله ام را از یاد می برد. شب دیگری را در قندهار گذرانیدیم و بستره ام که خیلی سنگین بود شاگردان هوتل بالا کردند. فردایش اول صبح به هر طرف که دویدیم نه شاگرد هوتل یافت و نه کدام کراچی دوان دیگر. مجبور شدیم تا اده غزنی خود مان انتقال بدهیم، من که از لحاظ جسمی نسبت به علی حسین کوچک تر بودم او بستره سنگین مرا پشت کرد و من بستره کوچک او را. ساعت دوازده بجه بود که به غزنی رسیدیم. علی حسین که فامیل اش به کابل رفته بودند مسیر اش از من جدا میشد. او با خدا حافظی راهی کابل شد و من تنها در گوشه ای هوتل ماندم.
موضوعات مرتبط: خاطره ها [ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 11:43 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
- ایام محرم و روز عاشورا
دهۀ محرم و روز عاشورا که یکی از روز های مذهبی و قابل احترام به نزد همۀ مسلمانان و خصوصاً شیعیان میباشد، و از آن تجلیل به عمل می آید. از آنجاییکه مردم مالستان مسلمان شیعه مذهب اند، از این ایام با مراسم ویژۀ بزرگداشت به عمل می آورند، و عزاداری مینمایند. هر سالی که ایام محرم نزدیک میشود، مردم مالستان آمادگی میگیرند و مثل سایر مناطق مساجد شان را آمادۀ پذیرایی عزاداران میکنند، از آغاز اولین روز محرم زن و مرد برای عزاداری و سینه زنی به تکیه خانه ها میروند، معمولاً بعد از ظهر ها مراسم گرفته میشود. بعد از سخنرانی ها و بزرگداشت از قیام حسین ع ایثار و فداکاری های آن بزرگمرد و ذکر مصیبت های او به سینه زنی و نوحه خوانی میپردازند. پیر و جوان اطفال و نوجوانان، خان و غریب سینه میزنند و نوحه میخوانند. شب ها نیز بدین منوال عزاداری میکنند، تا روز نهم از اول صبح که روز علم کشی است دسته های سینه زنی از اطراف و اکناف به یک منطقه و مسجد جمع میشوند، صف بسته و سینه میزنند و سخنرانی هایی را ایراد میکنند. در تمام روز ها و شب های محرم مردم نذر و خیرات میکنند این نذر که بنام نذر امام یاد میشود، مردم در طول سال گوسفند یا گاوی را بنام نذر امام نگهداری نموده، درین موقع ذبح کرده و خیرات مینمایند. و در تمام دهۀ محرم در سراسر مالستان مردم سیاه پوش و عزادار اند. در هر قریه شب و روز خیرات میباشد. شب عاشورا شور و هلهلۀ دیگری را در مالستان دارد. مردم از اول شام در تکیه خانه ها میروند و با سر دادن نعرۀ یا حسین نوحه گری و سینه زنی میکنند و تا اواخر شب عزاداری جریان دارد. صبح روز عاشورا مردم هر قریه علم هایی را که در مساجد قریۀ خود دارند برداشته، و همگان نذر هایشان را بر آن میبندند. نوحه خوانده و سینه زده تا تکیه خانۀ عمومی می آیند. در آنجا همه دسته های سینه زنی قریه و مناطق با هم یکجا شده و صف میبندند. سینه زنی و زنجیر زنی میکنند. سپس مراسم سخنرانی و ذکر مصائب اهل بیت در روز عاشورا آغاز میشود. ذاکرین امام حسین به نوبت سخنان شان را پیرامون این روز بیان میدارند. پس از آن دوباره مراسم سینه زنی آغاز میشود که همه در آن سهیم اند، خرد و کلان همه سهم میگیرند. و علم ابوالفضل را دسته یی در میان جمعیت میگردانند و نوحه سرایی میکنند که این لحظه شور و احساس عجیبی دارد. هیچکس را نمی بینی که در چشمش اشک نباشد به سر و سینه نزند. زنان چادر هایی را که به منظور رفع حاجت های مشروع شان با خود آورده اند به علم میبندند، و گهوارۀ علی اصغر را مردم بالا کرده، زیارت می کنند. و بعد از آن دعای عاشورا خوانده میشود و برای ملتمسین دعای خیر میکنند و از خداوند آرزوی قبول طاعات، نذورات و عزاداری شان را می کنند. در خاتمه نذری که در تکیه خانه تهیه شده است، صرف می گردد. و آمادگی شب یازدهم یا شام غریبان را میگیرند. در شام غریبان نیز مردم از اول شام به منابر می آیند، و در تاریکی برای یاد بود و احساس همدردی از شام غریبان که اهلبیت پیامبر این شب در خرابه گذرانده اند بزرگ داشت به عمل می آورند که همره با ذکر مصائب زینب کبرا و یتیمان حسین را می کنند.
2- نذر امام در همان شب اوّل محرم پس از برافراشتن علم حضرت عباس و خواندن شب اوّل، محاسن سفيدان و مردان موجه ده در تكيه خانه گرد هم مى آيند تا در مورد نظم و نسق نذر امام و پذيرايى از سوگواران حسينى برنامه ريزى كنند. از اوّل محرم تا روز عاشورا عزاداران براى شام يا ظهر پذيرايى و غذا داده مى شوند. غذاى كه براى آنان پخته مى شود آبگوشت است كه از گوشت نذر امام اين غذاى خوش مزه درست مى گردد. هر دهى هر اندازه خانه باشد، طورى برنامه ريزى مى كنند كه تمام اهل ده تا دهم محرم نذر خود را بدهند و گوسفند ذبح كنند. مثلا اگر دهى 30 خانه باشد هر روز دهه اوّل محرم سه خانه عهده دار پذيرايى از عزاداران مى شود، لذا روز سه رأس گوسفند يا بز ذبح مى گردد. و نوجوانان، جوانان، ميان سالان و پير مردان را غذا مى دهند. زنان و دختران نيز از اين نذر محروم نيستند; چون مقدارى از نذر را گوشت كچه (گوشت + گندم + آب + نمك) درست مى كنند و يا از همان آبگوشت، با در نظر داشت جمعيت، هر خانواده اهل قريه تقسيم مى كنند. صرف غذا در برخى موارد قبل از «خواندن» و در بعضى جاها بعد از آن است. در برخى از موارد و جاهاى مالستان هر كسى از اهل ده كه نوبت نذر به عهده اش است پس از ذبح گوسفند يا گوسفندان آبگوشت درست مى كنند و سر خانه تقسيم، تا مردان خانواده در كنار بانوان خانه غذاى نذر امام را صرف كنند. غالباً تقسيم آبگوشت با توجّه به جمعيت خانواده است. لذا آن مقدار آبگوشت به خانه ها تقسيم مى شود كه يك وقت غذايى خانواده را به خوبى كفاف مى دهد. با اين حساب ده روز عاشورا همه از غذاى آبگوشت يا برنج و گوشت مصرف مى كنند و خاطره خوبى براى بچه ها است. در بعضى از قریه هاى مالستان چند خانه از نذر دارها را مى گذارند براى روز اربعين حسينى، ولى اين كار نادر است. البته اين مساله با مشوره همان محاسن سفيدان انجام مى گيرد. نذر امام، مردم مالستان توجّه شان معطوف به ريختن خون است، يعنى براى شان مهم است كه نذر به گونه ذبح حيوانى باشد، نذورات ديگر غير از ذبح حيوان ولو از نگاه ارزش پولى زياد باشد، ولى به اندازه ذبح حيوان ارزش تلقى نمى گردد. در مالستان قبل از ذبح «نذر امام» سنّت به نام «نذر دست كشيدن» دارند تمام اعضاى خانواده و همسايه ها اين پديده را انجام مى دهند. ّ
در روز سیزدهم محرم مردم مالستان برای شادی روح شهدای کربلا نیز مراسم ویژه ای را ترتیب میدهند که معمولا، مراسم سخنرانی و سینه زنی میباشد. روز سیزدهم مردم با پختن فتیر ها به تکیه خانه می آیند و علم را باز می نمایند و تکه هایی را که درین ایام به آن بسته شده است، باز می کنند. و کسانی که حاجت داشته باشند، مریض، معلول، و يا معیوب باشد با چادری که از علم باز می کنند، کمر او را بسته کرده و دعا می کنند که خداوند به حق این ایام حوایج اش را برآورده و شفاعت اهل بیت پیامبر را نصیبت اش نماید و صحتمند گردد. با حساب و محاسبۀ نذورات جمع شده مقداری پول را به خطیب و ذاکری که درین ایام سخنرانی کرده و ذکر مصائب اهل بیت را نموده اند بخشش می دهند. سخنرانی های ایام محرم و روز عاشورا را علاوه بر ذکر مصائب اهل بیت رسول خدا مسائل دینی، واجبات دینی مثل ذکات، خمس و مسائل اسلامی، رسالت انسان مسلمان در برابر دین و جامعه، مسائل اجتماعی و سیاسی از نظر اسلام و برتری افراد مسلمان تقوا و پرهیزگاری را در بر می گیرد. که در جهت تعالی و انکشاف فکری و اجتماعی مرد و زن مسلمان ارزنده است. بدین ترتیب از روز سیزدهم محرم نیز در مالستان تجلیل و بزرگداشت به عمل می آید.
3- اربعین حسینی روز چهلم محرم یا اربعین حسینی میباشد. این روز مصادف است، با برگشت و رها شدن اسیران کربلا از چنگ یزیدیان، و رجعت آنان به مدینه و سخنرانی هایی را که زینب کبرا برای مردم مدینه می کند. و حکایت فداکاری های امام حسین و خانوادۀ رسول خدا را برای مردم می گوید. از این روز نیز در مالستان مانند سایر نقاط تجلیل به عمل می آید. بر یزید و یزیدیان لعنت فرستاده می شود. بر صبر و استقامت زینب کبرا در برابر آ نهمه ظلم، آفرین میگويند.بدین ترتیب با پایان یافتن روز اربعین تجلیل سالروز قیام کربلا به پایان میرسد. در این روز مردم مالستان در تکیه خانه گردهم می آیند و ملاها به سخنرانی میپردازند و در ختم مجلس نذر شانرا صرف میکنند. نذر در این روز نظر به توانایی مردم بر میگردد. در بعضی نقاط مالستان با آوردن تیکی اکتفا میکنند ولی در بعضی قریه ها در این روز آب گوشت تهیه میکنند و همراه با اهالی قریه صرف مینمایند. یکی از مراسم اسلامی و دینی که در بین امت اسلامی و مسلمانان جهان عمومیت دارد، ختم قرآن کریم میباشد. در مالستان نیز این مراسم با عظمت بسیار آن برگزار می گردد، و ختم و خیرات میکنند. هرکسی که توانایی بسیار داشته باشد، ختم قرآن کریم را در منزلش بسیار با شکوه برگذار میکند، ملای مسجد را با جمعی از قرآن خوانان و حافظان به خانه اش دعوت كرده، با ختم قرآن کریم خواهان رضای خداوند و قبول طاعات، عبادات و خیرات خود میشود. کسیکه آماده گی ختم قرآن را گرفته باشد نزد ملای مکتب میرود و ملای مکتب به تما قریه ها دعوت نامه روان میکند و آنها در اول صبح فرا میخوانند البته این رسم در قرا و قصبات مالستان متفاوت میباشد. بعضا قرآن خوانان را فقط در اول صبح دعوت میکنند و در بعض قریه ها قرآن خوانان میتوانند نزدیکی های ظهر نیز تشریف بیاورند و پاره از قرآن را که به ترتیب خوانده میشود از نزد ملای مکتب میگیرد و در سر فرصت در خانه خود ختم میکند. در اکثر قریه رسم بر این است که دو جزء قرآن را عهده دار میگردد یا در خانه شخص ختم گیرنده و یا در خانه خود ختم میکنند. وقتی قرآن خوانان به خانه صاحب ختم آمدند قرآن شان را شروع به خواندن میکنند و در وسط ختم برای رفع خستگی قاریان کیک و گلچه و یا بوسراغ ترتیب میدهند و در نزدیکی های ظهر آب گوشت را به قاریان میدهند و بعلاوه آن زن و مرد قریه نیز از آن مستفید میگردند. کسانی که توانایی بیشتر اقتصادی ندارند، ختم قرآن شریف به صورت مختصر می گیرد و قرآن خوانان را با غذای اندکی پذیرایی میکنند، کسانی که اصلاً توانایی آن را هم ندارند بدون هیچ نوع آمادگی ختم قرآن میکنند و با دادن شیر چای مردم را پذیرایی میکنند، تا باشد موجب رضای خداوند واقع شود و بدین وسیله موجب آمرزش اموات وگذشتگانش نیز گردد. به هر حال مردم مالستان به صورت انفرادی و یا جمعی در منازل خویش ختم قرآن شریف را جهت رضای خداوند، سلامتی خانواده و جامعۀ شان و برای شادی اموات خود برگذار میکنند. روضه خوانی نیز یکی از مراسم مذهبی و عقیدتی مردم مالستان است ، که با برپا داشتن مراسم روضه خوانی یادی از شهدای کربلا، مصائب و فداکاری های آنها را کرده و به آن ارج میگذارند. یاد و خاطرۀ قیام کربلا را ماندگار و جاوید میسازد. و کسانیکه نذری دارند و حاجتدار هستند ،جهت برآورده شدن آرزو های شان دست توسل به دامن خانوادۀ پیامبر میزنند. بدین ترتیب جهت شادی روح اموات و گذشتگانش و جهت شادی ارواح شهدای کربلا و برآوردن حوایج خود و کسب رضای خداوند شهدای کربلا وسیله قرار میدهند و به آبروی آنها از خداوند طلب مغفرت میکنند. و این مراسم مذهبی یکی از مراسم مذهبی در مالستان است که با برگذار کردن بانی مجلس طلب دعا از حاضرین میکنند و جهت پذیرایی آنها طعامی را آماده میسازند. ماه مبارک رمضان که یکی از پربرکت ترین ماه های سال به نزد مسلمانان است و به آن ماه طاعت و عبادت و قبول آن و توسل به درگاه رب العزت گفته میشود. یکی از ارزشمندترین ایام زندگی فردی مسلمان است. از جانب دیگر ماه نزول قرآن کریم مهمترین هادی بشریت نیز میباشد. ماه رمضان ماه سعادت و خوشبختی، نعمت و خوشحالی و ماه توبه است زیرا در آن پربرکت ترین شب های چون قدر وجود دارد. شب قدر در میان مسلمانان اهمیت زیاد دارد، هرچند اختلاف در بین مسلمانان روی برگذاری آن در کدام شب رمضان وجود دارد، اما شیعیان شب های نوزده، بیست و یک، بیست و سه را شب های قدر میدانند. و به آن احترام زیاد دارند، زیرا بر این عقیده اند که در شب قدر علاوه برآنكه قرآن مجید به عنوان کلام آسمانی و راهنمای بشر نازل شده است، اشرف ترین انسان و با تقوا ترین مسلمان چون «علی» جانشین پیامبر اکرم نیز به شهادت میرسد، لذا بدین دو مناسبت شیعیان از شب
موضوعات مرتبط: فرهنگ عامه ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 11:0 ] [ حیات الله مهریار(مالستانی) ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||