بیکاری مخفی در ادارات؛ مقصر کیست؟

بیکاری مخفی در ادارات؛ مقصر کیست؟

حیات‌الله مهریار

در این روزها، یکی از بحث‌های مهم شبکه‌های اجتماعی، پرداختن به ساختار تشکیلاتی و بیم بیکار شدن تعداد زیادی از کارمندان ادارات دولتی است. زیرا تعداد کثیری از کارمندان دولت از ادارات مختلف بی‌سرنوشت شده‌اند و کارکنان تنقیص شده وزارت‌ها نیز معترض‌اند. تنها جوابی را که سخنگویان ادارات دولتی بیرون داده‌اند، مسلکی‌سازی و از بین بردن بیکاری مخفی در ادارات است. بی‌سرنوشتی کارمندان ادارات دولتی با وجودی که با کم‌ترین معاش استخدام شده‌اند، یک معضل جدید دیگری را در جامعه به بار خواهد آورد. حالا به واقعیت، دولت در جست‌وجوی از بین بردن بیکاری مخفی است؟ آیا واقعاً کارگزاران می‌خواهند ادارات را مسلکی بسازند؟ اصلاً چه کسانی عامل بیکاری مخفی در ادارات دولتی‌اند؟

بیکاری مخفی چیست؟

متخصصان مدیریت در باب بیکاری مخفی چنین می‌نگارند: «استفاده از نیروهای کارآمد و متخصص که دانش آن‌ها مرتبط با مکان اعمال نمی‌شود و در یک سیستم اداری و یا غیراداری در ظاهر نشان دهنده‌ کار است؛ اما در واقعیت این طور نیست. بیکاری پنهان با توجه به تناقض شغلی‌ که با آن تشکیلات دارد، نه تنها نقش سازنده‌ای را ایفا

ادامه نوشته

یک تصویر

قتي صداي دروازه را شنيد، ترسید. سطل آب، لباس‌های نیمه شسته را که در کنار اش بود بالای تخته چوب گذاشت و دستش که هنوز کف صابون داشت به سوی دروازه رفت که باز کند. دروازه دوباره تک تک شد. دختر در حال رفتن گفت:" آمدم آمدم."

 با عجله به پشت دروازه خود را رساند. دستش را برد بالاي زلفك دروازه، خواست بكشد. كمي مكث كرد. با خود گفت:" نكند كدام مرد باشد؟"

 صداي دب دب قلبش را شنيد. آب دهان اش را قورت داد. باز با خود گفت:" اگر نا شناخته بود بگويم كه مادرم خانه نيست. حالا كه نميشه مادر را از خواب بيدار کنم."

دستمال کوچک را که بر سرش مانده بود کمی پایین کشید و آهسته دروازه را نیمه باز کرد. با دیدن یک زن كمي شادابي چهره اش را پوشاند. پيره زن رويش را گرداند بطرف دختر، گفت:" سلام نو عروسم!"

دختر تعجب کرد. باز هم قلبش به ت

ادامه نوشته

عينك نمره یی

عينك نمره یی

شيشه‌هاي بزرگ طعام خانه دانشگاه در كنار هم ايستاده اند و شعاع آفتاب را با زاویه 60 درجه از خود عبور مي‌دهند كه بر تنم بتابد. هواگرم است. دهانم خشكيده، هر بار که مي‌خواهم نفس تازه كنم لبانم ترك بر مي‌دارد و با زبانم تر می‌کنم. عرق ازپيشاني ام مرتب به پايين مي‌لغزد و تا سر زنخ ام مي‌رسد. ولي من با دستمال ام جلوش را مي گيرم كه مبادا روي پارچه ي امتحان بريزد و کاری دستم دهد.

چشمانم را باز تر مي‌كنم كه بنويسم جواب سوال‌ها را. نمي توانم چيزي را ببينم. محصلي كه در تك چوكي طرف راست ام نشسته آرام به نظرم مي‌رسد. دستش به روی پارچه امتحان مي‌دود، اينكه چي چیزی مي‌نويسد برايم بي مفهوم مي‌ماند.

چشم ام را هر قدر باريك مي‌كنم تا دیدش بیشتر گردد، به جز اينكه آب بزند ديگر چيزي نمي‌بينم. يك لحظه به چرت مي‌روم اگر دختر مي‌بودم چقدر خوب مي‌بود. مثل لاله پرزه گگ كه جور مي‌كردم در بين بيك ام مي‌ماندم. وقتي استاد چشمانش را به پارچه هاي ديگران به چرخش در مي آورد دستم را دراز مي‌كردم و آهسته مي‌خواندم و با دم چشمم نگاه استاد را تعقيب مي‌كردم که متوجه ام نشود.

به طرف غلام نگاه مي‌كنم. او هم اين چيزها را بلد است، شايد دلش رحم كند به من هم نقل بدهد. اما او بی توجه است. او همیشه بی توجه است. حتا در صنف چپتر را نمی آورد و گاهی قلم ندارد و گاهی هم کتابچه. ولی

 

ادامه نوشته

از پامیر یک به پامیر دو...

گرومب! صدای بلند شبه صدای راکت در دل شب می‌پیچد. ذرات خاک از سقف چوبی خانه به پایین می‌ریزد. سلسله افکارم را از هم گسست. تشخیص می‌دهم که راکت بود. به ادامه اش صدای تق تق کلاشنکوف شدت می‌گیرد. می‌خواهم بروم از کربلای اسحق احوال بگیرم که جانش جور است یانه؟ دلم می‌لرزد از شدت فیر مرمی. جرئت نمی‌توانم. گاهی صدای فیر چنان نزدیک احساس می‌شود که فکر می‌کنم به خانه ما حمله کرده است.

- بختاور! بختاور!

- آه خیرته کربلایی؟!

- بیه اَله که سر خانه از مو پیش شده د نظرم.

تفنگ کلاش را به سختی می‌بینم که در دستش است. قلبم به صندوق سینه ام می‌کوبد و با چراغ الیکین کربلایی را همراهی می‌کنم. کربلایی پیر شده. پایش درد می‌کند. سال‌ها دهقانی کرده. در زمین تر، نمناک و خشک. هوای یخ و سرد. حالی از دم مانده. شوهرم برایش یک دکان کوچک ساخته بود که روزش تیر شود.

کربلایی پیش و من از پشتش. هوا تاریک

ادامه نوشته

روایتی از شفاخانه صدری ابن سینا، آخرین ایستگاه زنده‌گی

روایتی از شفاخانه صدری ابن سینا، آخرین ایستگاه زنده‌گی

حیات‌الله مهریار

از پنج روز بستری شدن مادرم، سه شبانه روز را به عنوان «پای‌واز» در شفاخانه ملی و تخصصی صدری ابن‌سینا حضور داشتم. سه شبانه‌روز برایم هم سنگین تمام شد و هم توانستم بسیاری مسایل را که تاهنوز با آن‌ها مواجه نبوده‌ام، درک کنم. به باور من تنها جایی که وحدت ملی در کشور رعایت می‌شود، همین شفاخانه‌ها است. مریضان قلبی و تنفسی زیادی از گوشه و کنار کشور با آخرین امید و یا به قولی آخرین ایستگاه زنده‌گی به همین شفاخانه مراجعه می‌کنند. تعدادی شفایاب می‌شوند و خوشحال به آغوش گرم خانواده بر‌می‌گردند و تعدادی هم بدون درنظر‌گرفتن، قوم، مذهب، زبان و یا منطقه، دار فانی را وداع می‌گویند. در این شفاخانه کسانی را ملاقات می‌کنی که به دلیل جنگ و باروت مشکلات زیادی را سپری کرده و خود را به شفاخانه رسانده‌اند تا حد‌اقل مریض‌شان را که گویا آرمان به دل نماند که تداوی نکردند، از مرگ نجات دهند. فضای شفاخانه صمیمی است، چون همه‌ دردمندان و حاجت‌داران آن‌جا گرد می‌آیند و انتظار رخصت و یا مرگ عزیزان‌شان را می‌کشند. جوانی که از عروسی‌اش تنها چهار ماه می‌گذرد و خانمش را به نسبت بزرگ شدن قلبش از دست می‌دهد، فرقی نمی‌کند که از میمنه است، ولی همه برایش تسلیت می‌گویند و خود را در غمش شریک می‌دانند. یا پدر یک قوماندان اردو از ولایت پروان، وقتی قلبش می‌ایستد، همه سوگوا

ادامه نوشته

بی‌توجهی به میراث فرهنگی و تقلا برای ثبت آن

بی‌توجهی به میراث فرهنگی و تقلا برای ثبت آن

حیات‌الله مهریار

 

دیروز گزارشی را تحت عنوان «دادخواهی برای ثبت جهانی میناتور و خوش‌نویسی» در وب‌سایت روزنامه ۸صبح خواندم و مرا وا‌داشت تا در این رابطه چند موضوع را مطرح کنم. از نظر بنده این اعتراض تنها اعتراض هراتیان نیست، بلکه اعتراض یک ملت است که با تاریخ ۵۰۰۰ ساله و داشتن فرهنگ با‌عظمت در جغرافیای مثل افغانستان زیست می‌کنند. این اعتراض فرهنگیان و نخبه‌گان این جامعه است که براثر بی‌توجهی وزارت اطلاعات و فرهنگ کشور، داشته‌های فرهنگی‌شان را کشورهای دیگر به نام خویش ثبت می‌کنند. با تأسف این مورد در سال‌های قبل نیز اتفاق افتاده است. در سال ۱۳۹۵ مثنوی معنوی مولانا جلال‌الدین بلخی را خواستند به نام‌شان ثبت کنند و یا آله موسیقی دوتار، اثر مشترک فرهنگی را تنها به نام خودشان ثبت کردند. هیچ تضمینی هم وجود ندارد که کشور‌های دیگر که با ما مشترکات فرهنگی دارند، آثار فرهنگی مختص و مشترک‌مان را به نام خودشان ثبت سازمان یونسکو و یا آیسیسکو کنند.

چرا کشورها می‌خواهند آثار فرهنگی‌شان را ثبت کنند؟

«میراث فرهنگی» نبوغ خلاقه مردمی است که در گذشته دور، گذشته نزدیک و در حال حاضر زنده‌گی می‌کرده‌اند و می‌کنند. این‌گونه میراث، یعنی میراث فرهنگی، درباره سنت‌ها، عقاید و دست‌یافته‌های هر‌کشور و مردم آن سخن می‌گوید. از این رو به حفظ آن سعی می‌ورزند و ارزش‌های آن را پاس می‌دارند. به طور عموم دو نوع میراث فرهنگی داریم که عبارت

ادامه نوشته

ضرورت آموزش شهروندی جهانی(GCED) در برنامه درسی مکاتب

ضرورت آموزش شهروندی جهانی(GCED) در برنامه درسی مکاتب

مقدمه

اصطلاح آموزش شهروندی جهانی یا(GCED)  Global Citizenship Education در کشور ما خصوصاً در حوزه تعلیم و تربیه کمتر مورد کاربرد بوده و معلمین با این موضوع آشنایی چندانی ندارند.

در واقع دنیای امروز متکی به تکنالوژی و ارتباطات در جهت جهانی شدن است و ابعاد مختلفی اعم از دولت‌ها، سازمان‌ها و در کل جوامع بشری سرنوشت‌شان را از این طریق باهم پیوند می‌زنند.

رهبران جهان در سال 2015 اهدافی را تا سال 2030 تعیین کردند که موسوم به اهداف انکشاف پایدار سازمان ملل متحد [1]( SDGs 2030)  Sustainable Development Goals شد و متعهد شدند که با تشریک مساعی هم بتوانند تا سال 2030 به آن دست یابند. آموزش شهروندی جهانی یکی از موارد مهم جهانی است که شاخص هفتم، هدف چهارم اهداف انکشاف پایدار ملل متحد را دربر می‌گیرد. با توجه به این

ادامه نوشته

قابل توجه علاقمندان این صفحه

زمانیکه اینجانب صفحه وبلاگ یک نفس آینه را ایجاد کردم، نسل جوان کمتر به نت و وبسایت‌ها و وبلاگ‌ها دسترسی داشتند و این دریچه یک بهانه‌ای برای برقراری ارتباط و شریک ساختن دیدگاه‌ها بود. اما بعداً صفحه اجتماعی فیسبوک سرو کله اش پیدا شد و همه را بسویش کشاند و ما را عادت به نوشتن‌های روزمره‌گی و کوتاه نویسی کرد. از اینرو به این صفحه کمتر سر زدم و آپدیت کردم.

نکته دیگر این است، وقتیکه در کابل باشی باید بخاطر چلاندن روزگار بیشتر درگیر برنامه‌های روزانه باشی که بر مبنای آن چیزی دست‌گیرت گردد. از اینرو از اول صبح با نوش جان کردن صبحانه مختصر روانه دفتر شوی و ساعت‌ها با مراجعین و برنامه مختلف وقتت را صرف نمایی، حالا تصور کنید که در وجودتان چقدر انرژی باقی می‌ماند که برای کارهای دیگر اختصاص دهید؟

 نکته دیگر هم است که فضای حاکم بر جامعه و فرهنگ خوب و بد تاثیر بر روان ما بجا می‌گذارد. یک روز جمعه را داریم که همه اش به قرآن خوانی و فاتحه می‌گذرد و ذهن خسته ما را خسته تر می‌کند. همچنان رفت و آمد های روزانه خان و محل وظیفه، حد اقل یک دو ساعت در راه بندان برچی سپری می‌شود و بعد جز اینکه در صفحه فیسبوک از آن شکایت کنی دیگر مرجعی وجود ندارد، یا اینکه کمی نا وقت‌تر طرف خانه بروی و در مسیر راه و کوچه‌های بی نقشه برچی مبایلت را بدزدد و بعد تا یک هفته دیگر برایش روضه بخوانی و مرثیه بنویسی. به واقعیت با این روش خسته می شوی، من آدم منفی باف نیستم و اصلا دیگران را به مثبت اندیشی تشویق می‌کنم، ولی همه ای ماجراهای روزانه ای ما واقعا خسته کن است.

حالا گذشته از همه اینها آنچه برایم مسرت بخش است، هنوز زنده ام و دوستان زیادی را دارم که هر کدام شان تکیه گاه مثل کوه بابا در کنارم هستند و نمی‌گذارند دغدغه‌های روزگار شانه ما را خم کند. البته قبول دارم که باید با انرژی‌تر و فعال‌تر از این باشیم، ولی تاثیرات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کشور بخواهی یا نخواهی تاثیر می‌گذارد.

سخن آخر، هر دوست که خواست با من به تماس باشد در صفحه فیسبوک بنام خودم Hayatullahmehryar میت‌واند پیدا کند و یا برایم ایمیلHayatullah.mehryar@gmail.com  ارسال کند تا برایش بتوانم از سلامتی ام اطلاع بدهم.

بدرود

بیایید از شفافیت و قانونمداری حمایت کنیم (در پیوند به آمر معارف مالستان)

حیات الله مهریار

چندی قبل خبر تقرری آقای عزیز احمد رستگار را بعنوان آمر معارف مالستان در فضای مجازی فیسبوک در صفحه یکی از دوستان خواندم و به یقین برایش آرزوی موفقیت نمودم. تقرر ایشان بعنوان جوان تحصیلکرده نوید بخش تحرک و پویایی در معارف مالستان احساس میکردم. اما چند روزی نگذشت که از طریق یکی از دوستان اطلاع یافتم که تعدادی از بزرگان و ریش سفیدان مالستان بخصوص میرآدینه در کابل آمده اند تا تقرری رستگار را به چالش بکشند.

در پیوند به این مسئله تعدادی از جوانان و محاسن سفیدان در کابل به نیابت از رستگار نیز با وکیلان مالستان در پارلمان صحبت های کرده بودند. اما بد بختانه موضوع به شکل حیثیتی و منطقه ای دنبال شده بود. ضمن اینکه این روند به شدت به معارف مالستان آسیب می رساند و چالش های متعددی دیگری نیز به دنبال خواهند داشت.

اما در فضای مجازی و در صحبت های بعضی دوستان حرف و حدیث های متفاوتی را شنیدم که با اصل قضیه همخوانی نداشت.

اصل قضیه

بعد از تقرری آقای رستگار و تبدیلی مدیر نبی خان به جای او، مدیر نبی خان را از چنین تبدیلی خوش نیامد و خواهان بررسی چگونگی تقرری وی شد. زمانیکه نماینده های هر دو جانب نزد وکلان مراجعه کرده بودند و قرار بر این شد تا جلسه مشورتی را تشکیل دهند تا دیدگاه ها و نظریات هر دو جانب را شنیده و راه حلی سنجیده شود. بدین اساس جلسه مشورتی با حضور جناب وکیل اعتمادی و وکیل اخلاقی دایر گردید. در جلسه متذکره طرفداران آقای رستگار سه دیدگاه داشتند:

رستگار بعنوان

ادامه نوشته

جوانان، نا آگاه از روز شان

... در واقع جوانان، قشر پویا و توانمند جامعه را تشکیل میدهند و همواره مورد توجه سازمانها و گروه های مختلف جامعه نیز قرار دارند. جوانان با توانمندی و استعدادی که دارند زمینه خوبی برای ترقی، پیشرفت و استحکام جوامع از پراگنده گی های اجتماعی است. اما، اگر از این نیروی با ارزش، مدیریت سالم و اثر بخش صورت نگیرد، بدون شک طعمه گروه های هراس افگن و افراط گرایان خواهند شد، چنانکه این موضوع به چالش حاد امروز جهان مبدل شده است...

ادامه نوشته

سلاخی مردم و وجدان دردی ما

... یا وقتی بخواهیم رسم و رواج های امروز را که هیچ ربطی به دین و دینداری ندارد برای مردم بیان کنیم، بجای اینکه بپذیرند و از آن جلوگیری کنند، آنگاه ما را بی دین خطاب میکنند. یا اینکه همنوعانم در فجیع ترین شکل سلاخی میشوند، آواره میگردند و درد می کشند و من زنده ام، نفس میکشم، به جسد های پاره پاره اش نگاه میکنم ولی نمیتوانیم کاری انجام دهیم، وجدان درد هستم. در واقع امروز اکثر افراد جامعه ای ما وجدان درد اند و تنها احساسات شانرا در در صفحه فیسبوک ابراز میکنند و در غیر آن نمیتوانند کاری انجام دهند. شرایط طوری رقم خورده است که نمیتوان بصورت جدی در مقابل بی عدالتی، حق تلفی و تعصبات قومی و لسانی ایستاد شد. زیرا ایستاد شدن در چنین مواردی مساوی به حذف اشخاص میگردد. در اینصورت ضایعه ای بوجود می آید که قابل جبران نیست. مجبوراً بپذیر...

ادامه نوشته

روز خونین بلخ

 

ما مردمان آزاده ایم!؟

تمدن پنج هزار ساله داریم؟!

از یک بلست خاک خویش نمیگذریم!؟

ما مردمان آزاده ایم!

انتحار

انفجار

قتل

و کشتار

واژه تکراری

ادامه نوشته